تپیدن دل عشاق محوکسوت آه است
به حال شورش دریا زبان موج گواه است
۱ز برق حادثه آرام نیست معتبران را
درتن قلمرو شطرنج کشت بر سر شاه است
۲به حسن قامت رعنا مباد غره برآیی
هزار سدره درین باغ پایمال گیاه است
۳بر اهل عجز حصار است پیچ و تاب حوادث
چوگردبادکه تخت روان هر پرکاه است
۴صفای دل نتوان خواست از محبت دنیا
که در شمردن زر، دست زرشمار، سیاه است
۵به غیر ترک تماشا مخواه نشئهٔ راحت
هجومخواب بهچشمت شکسترنگ نگاه است
۶قبول خاطر نیک و بد است وضع ملایم
که آب را به دل تیغ و چشم آینه راه است
۷به درد عشق قناعت کن از تجمل امکان
دلشکسته در این انجمن شکستکلاه است
۸مپرس از طلب نارسای سوختهجانان
چو شمع منزلما داغو جاده، شعلهٔآه است
۹به دل نهفته نماند خیال شوکت حسنی
که در شکستن رنگ منش غبار سپاه است
۱۰ز سیر گلشن دل پا مکشکه داغ تمنا
در انتطار به چندین امید چشم به راه است
۱۱به هرطرف چه خیال است سرکشیدن بیدل
پر شکسته همان آشیان عجز پناه است
۱۲