ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه است
فروغ گوهر بینش چو شمع جانکاه است
۱کجا بریم ز راهت شکستهبالی عجز
ز خویش نیز اگر رفتهایم افواه است
۲ثبات رنگ نکردم ذخیره اوهام
چو غنچه درگرهمگرد وحشت آه است
۳قسم به طاق بلند کمان بیدادت
که چون نفس به دلم ناوک ترا راه است
۴به هستی تو امید است نیستیها را
که گفتهاند اگر هیچ نیست الله است
۵ز رنگ زرد به سامان سوختن علمیم
چراغ شعلهٔ ما را فتیلهٔ کاه است
۶چگونه عمر اقامت کند به راه نفس
گره نمیخورد این رشته بسکه کوتاه است
۷فریب ساغر هستی مخور که چون گرداب
بهجیب خویش اگر سر فرو بری چاه است
۸به غیر ضبط نفس ساز استقامت کو
مراکه شمعصفت مغز استخوان آه است
۹به عالمی که تو باشی کجاست هستی ما
کتان غبار خیال قلمرو ماه است
۱۰به ناامیدی ما رحمی ای دلیل امید
که هیچ جا نرسیدیم و روز بیگاه است
۱۱چسان به دوش اجابت رسانمش بیدل
که از ضعیفی من دست ناله کوتاه است
۱۲