وفاق تخم ثباتی نکاشت در دل و دینها
به حکم یأس دمیدیم از این فسرده زمینها
۱چو غنچه در پس زانوی انتظار جدایی
نشسته در چمن ما هزار رنگ کمینها
۲در این زمانه سر نخوتی کشیده به هرسو
ز نقشخانهٔ پا در هوای چنبر زینها
۳غم معاش به تاراج حسن تاخته چندان
که لاغری ز میان رفته فربهی ز سرینها
۴نم مروتی از خلق اگر رسد به خیالت
چکیده گیر به خاک از فشار چین جبینها
۵نظر نکرده به دل مگذر ای بهار تعین
تغافل از چه به صیقل زنند آینهبینها
۶حضور عبرت و اسباب راحت این چه خیال است
مژه نبسته به خواب است چشم سایهنشینها
۷به نام شهرت اقبال زندگی نفروشی
که زهر در بن دندان نهفتهاند نگینها
۸نفس گداخت خجالت به خاک خفت قناعت
ولی چه سود علاج غرض نمیشود اینها
۹تظلم دم پیری کجا برم من بیدل
رسید مو به سپیدی کشید پوست به چینها
۱۰