فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
که گرد میکند آیینهٔ فرنگ به صحرا
۱به خاک هم چه خیال است دامنت دهم از کف
چو خاربن سر مجنون زدهست چنگ بهصحرا
۲کجاست شور جنونی که من ز وجد رهایی
چو گردباد به یک پا زنم شلنگ به صحرا
۳ز جرأت نفسم برق ناز عرصهٔ امکان
رساندهام تک آهو ز پای لنگ به صحرا
۴ز سعی طالع ناساز اگر رسم به کمالی
همان پلنگ به دریایم و نهنگ به صحرا
۵فزود ریگ روان دستگاه عشرت مجنون
یکی هزار شد اکنون حساب سنگ به صحرا
۶کدورت دل خونبسته هیچ چاره ندارد
نشستهایم چو ناف غزاله تنگ به صحرا
۷تو فکر حاصل خود کن که خلق سوختهخرمن
فتاده است پراکنده چون کلنگ به صحرا
۸در این جنونکده منع فضولیات نتوان کرد
هوس به طبع تو خودروست همچو بنگ به صحرا
۹مباش غرهٔ نشو و نمای فرصت هستی
خرام سیل کند ناکجا درنگ به صحرا
۱۰زهی به دامن ما موج این محیط چه بندد
گذشتهایم پرافشانتر از خدنگ به صحرا
۱۱به عالم دگر افتاد گرد وحشت بیدل
نساخت مشرب مجنون ما ز ننگ به صحرا
۱۲