بزم پیری کز قد خمگشتهٔ ما چنگ اوست
برق آه ناامیدی، شوری آهنگ اوست
۱دل به وحشت نه، که چرخ سفله فرصتدشمن است
روز و شب، یک جنبش مژگان چشم تنگ اوست
۲وادی عجزی به پای بیخودی طیکردهام
کز نفس تا ناله گشتن، عرض صد فرسنگ اوست
۳بیقرار شوق را چون موج نتوان دید سهل
شورش دریای امکان، یک شکست رنگ اوست
۴نسبت خاصیست محو شعلهٔ دیدار را
حیرتی دارم که گر آیینه گردم ننگ اوست
۵دل عبث در بند تمکین خون طاقت میخورد
ایخوش آن مینا که یاد استقامت سنگ اوست
۶صافدل هرگز غبار خویش ننماید به کس
آنچه درآیینهٔ روشن نبینی، زنگ اوست
۷دوری و نزدیکی از زیر و بم ساز دوییست
هجر و وصلی نیست، اینجا پردهٔ نیرنگ اوست
۸عضوعضوم را خیالش مرغ دستآموز کرد
گر کند پرواز رنگم چون حنا در چنگ اوست
۹نیست جای عشق بیدل مسند فرزانگی
این شهنشاهیست کز داغ جنون اورنگ اوست
۱۰