بسکه مستان را به قدر میکشیها آبروست
میزند پهلو بهگردون هرکه بر دوشش سبوست
۱هر دلیکز غم نگردد آب پیکانست و بس
هرسریکز شور سودا نشئه نپذیردکدوست
۲از شکست دل به جای نازکی خوابیدهایم
بر سر آواز چینی سایهٔ دیوار موست
۳برنمیآید به جز هیچ از معمای حباب
لفظماگر واشکافیمعنیحرف مگوست
۴در دل هر ذره چون خورشید توفانکردهایم
هرکجا آیینهای یابند با ما روبروست
۵ماجرای عرض ما نشنیده میباید شنید
گفتگوی ناتوانان ناتوانی گفتگوست
۶جیبهستیچونسحر غارتگر چاکاستو بس
رشتهٔ آمال ما بیهوده دربند رفوست
۷بسکه در راهتعرقریز خجالت مردهایم
گر ز خاک ما تیمم آب بردارد وضوست
۸چون نگین ازمعنی تحقیق خود آگه نیم
اینقدردانمکهنقش جبههٔ من ناماوست
۹برق جوشیدهست هرجا گریهای سرکردهام
باکمالخاکبازیطفلاشکمشعله خوست
۱۰تا بهخود جنبد نفس صد رنگ حسرت میکشم
درکف اندیشه جسمناتوانمکلک موست
۱۱چونگهر عزتفروش سختجانیها نیام
همچودریادرخورعرضگدازم آبروست
۱۲فکر نازکگشت بیدل مانع آسایشم
در بساط دیده اینجا دور باش خواب موست
۱۳