غزال امن که الفت خیال مبهم است
به هرکجا نفسی گرد میکند رم اوست
۱امل کجاست گر از فرصت آگهی باشد
قصور فطرت ما بیش فهمی کم اوست
۲حساب ملک بقا، با فنا نیاید راست
به عالمی که غبار تو نیست عالم اوست
۳ز فیض ظاهر امکان سراغ امن مخواه
که صبح عافیت خلق رفتهٔ دم اوست
۴درین بساط جنون شوکتان عریانی
شکستهاند کلاهی که آسمان خم اوست
۵غرور راست نیاید به قامت پیری
شکستگیست نگینی که باب خاتم اوست
۶علاج کوری دل کن که در قلمرو رنگ
به هر کجا نظری هست جلوه توأم اوست
۷سراغ کعبه بیرنگیی دلم خون کرد
که درگداز دو عالم زلال زمزم اوست
۸مروّت آب شد ازشرم چشم قربانی
که عید عشرت آفاق در محرم اوست
۹کسی به صید نگاهت چه سحر پردازد
که عکس موج خط سرمه رشتهٔ رم اوست
۱۰به سینه عاشق بیدل جراحتی دارد
که یادکاوش مژگان یار مرهم اوست
۱۱