قصر غناکه عالم تحقیق نام اوست
دامن ز خویش بر زدنی سیر بام اوست
۱هر برگ این چمن رقمی دارد از بهار
عالم نگینتراشی سودای نام اوست
۲پر انتظار نامهبران هوس مکش
خود را به خود دمی که رساندی پیام اوست
۳وحشت ز غیر خاطر ما جمعکرده است
از خود رمیدنی که نداریم رام اوست
۴آه از ستمکشی که درین صیدگاه وهم
عمری به خود تنید ونفهمید دام اوست
۵تا چند ناز انجمنآرایی غرور
ای غافل از حیا عرق ما به جام اوست
۶جز مرگ نیست چاره آفاق زندگی
چون زحم شیشهای کهگداز التیاماوست
۷بر هرچه واکنی مژه بیانفعال نیست
خوابی ست آگهی که جهان احتلام اوست
۸شرع یقین، دمی که دهد فتوی حضور
عین سواست آنچه حلال و حرام اوست
۹شرط نماز عشق به ارکان نمیکشد
کونین و یک محرف همت سلام اوست
۱۰ای فتنه قامت، این چه غرور است در سرت
تیغی کشیدهای که قیامت نیام اوست
۱۱فرداست کز مزار من آیینه میدمد
خاکم چمن دماغ کمین خرام اوست
۱۲افسانه خیال به پایان نمیرسد
عالم تمام یک سخن ناتمام اوست
۱۳بیدل زبان پردهٔ تحقیق نازک است
آهسته گوش نه که خموشی کلام اوست
۱۴