نی نقش چین نه حسن فرنگ آفریدنست
بهزادیِ تو دست ز دنیا کشیدنست
۱چون موم با ملایمت طبع ساختن
درکوچههای زخم چو مرهم دویدنست
۲این یک دو دم که زندگیاش نام کردهاند
چون صبح بر بساط هوا دام چیدنست
۳بستن دهان زخم تمنا به ضبط آه
چون رشتهٔ سراب به صحرا تنیدنست
۴نازم به وحشی نگه رم سرشت او
کز گرد سرمه نیز به دام رمیدنست
۵حیرت دلیل آینهٔ هیچکس مباد
اشک گهر زیانزده ناچکیدنست
۶در وادیی که دوش ادب محمل وفاست
خار قدم چو شمع به مژگان کشیدنست
۷از دقت ادبکدهٔ عجز نگذری
اینجا چو سایه پای به دامن کشیدنست
۸تاکی صفا ز نقش توچیند غبار زنگ
خود را مبین اگر هوس آیینه دیدنست
۹در عالمیدکه شش جهتش گرد وحشت است
دامن نچیدن تو چه هنگامه چیدنست
۱۰فرصت بهار تست چرا خون نمیشوی
ای بیخبر دگر به چه رنگت رسیدنست
۱۱بیدل به مزرعیکه امل آبیار اوست
بیبرگتر ز آبلهٔ پا دمیدنست
۱۲