پیوستگی به حق، ز دو عالم بریدنست
دیدار دوست هستی خود را ندیدنست
۱آزادگی کزوست مباهات عافیت
دل را زحکم حرص وهوا واخریدنست
۲پرواز سایه جز به سر بام مهر نیست
از خود رمیدن تو، به حق آرمیدنست
۳چون موجکوشش نفس ما درتن محیط
رخت شکست خویش به ساحلکشیدنست
۴پامال غارت نفس سرد یأس نیست
صبح مراد ما کهگلش نادمیدنست
۵بر هرچه دیده واکنی از خویش رفتهگیر
افسانهوار دیدن عالم شنیدنست
۶تا حرص آب و دانه به دامت نیفکند
عنقا صفت به قاف قناعت خزیدنست
۷گر بوالهوس به بزم خموشان نفشکشد
همچون خروس بیمحلش سر بریدنست
۸امشب ز بسکه هرزه زبانست شمع آه
کارم چوگاز تا به سحر لبگزیدنست
۹آرام در طریقت ما نیست غیرمرگ
هنگامه گرمساز نفسها تپیدنست
۱۰ما را به رنگ شمع درعافیت زدن
از چشم خود همین دو سه اشکی چکیدنست
۱۱سعی قدمکجا وطریق فناکجا
بیدل به خنجرنفس این ره بریدنست
۱۲