همچو شبنم ادب آیینه زدودن بودهست
به هم آوردن خود چشم گشودن بودهست
۱به خیالات مبالید که چون پرتو شمع
کاستن توأم اقبال فزودن بودهست
۲مزرع کاغذ آتش زده سیراب کنید
تخمهاییکه هوس کاشت درودن بودهست
۳کم و بیش آبله سامان تلاش هوسیم
دسترنج همه کس درخور سودن بودهست
۴غفلت آیینهٔ تحقیق جهان روشن کرد
آنچه ما زنگ شمردیم زدودن بودهست
۵سرمه انشایی خط پردهدر معنیهاست
خامشی نغمهٔ اسرار سرودن بودهست
۶موج این بحر نشد ایمن از اندوه گهر
خم دوش مژه از بار غنودَن بودهست
۷با همه جهل رسا در حق دانایی خویش
حرف پوچی که نداریم ستودن بودهست
۸زین کمالی که خجالتکش صد نقصان است
جز نهفتن چه سزاوار نمودن بودهست
۹غیر تسلیم درین عرصه کسی پیش نبرد
سر فکندن به زمین گوی ربودن بودهست
۱۰تا ابد شهرت عنقا نپذیرد تغییر
ملک جاوید بقا هیچ نبودن بودهست
۱۱ساز بزم عدمم لیک نوایی که مراست
نام بیدل ز لب یار شنودن بودهست
۱۲