جای آرام به وحشتکدهٔ عالم نیست
ذرهای نیستکه سرگرم هوای رم نیست
۱گره باد بود دولت هستی چو حباب
تا سلیمان نفسی عرصه دهد خاتم نیست
۲چمن ازغنچه بههر شاخ سرشکشگره است
مژهٔ اهل طرب هم به جهان بینم نیست
۳هیچ دانا نزند تیشه به پای آرم
از بهشت آنکه برون آمدهاست آدم نیست
۴گو بیا برق فرو ریز بهکشت دو جهان
عکس اگر محوشد آیینهٔ ما را غم نیست
۵رشتهواری نفس سوخته افروختهایم
شمع در خلوت بیداری دل محرم نیست
۶گر جهان ناز بر اسباب فزونی دارد
بهر سامانکمی ذرهٔ ما همکم نیست
۷اینقدر وهم ز آغوش نگه میبالد
دیده هرگه مژه آورد به هم عالم نیست
۸چشم بر موج خطت دوختن از سادهدلیست
رشتههای رگگل راگره شبنم نیست
۹عدم سایه ز خورشید معینگردید
گرتوشوخی نکنی هستی ما مبهمنیست
۱۰بیدل از بس بهگرفتاری دل خوکردیم
بیغم دام و قفس خاطرما خرم نیست
۱۱