عزت و خواری دهر آن همه دور از هم نیست
افسری نیست که با نقش قدم توأم نیست
۱روز و شب ناموران در قفس سیم و زرند
هیچ زندان به نگین سختتر از خاتم نیست
۲عکس هم دست ز آیینه به هم میساید
تا ز هستی اثری هست ندامت کم نیست
۳غنچه و گل همه با چاک جگر ساختهاند
خون شو، ای دل که جهان جای دل خرم نیست
۴بسکه خشک است دماغ هوسآباد جهان
صبح این گلشن اگر آب شود شبنم نیست
۵ای سیهکار هوس، بیخبر از گریه مباش
که به جز اشک چراغان شب ماتم نیست
۶ساز اسراری و ضبط نفست سست نواست
اندکی تاب ده این رشته اگر محکم نیست
۷سهل مشمر سخن سرد به روشنگهران
که نفس بر رخ آیینه ز سیلی کم نیست
۸عالم حیرت ما آینهٔ همواریست
ساز این پرده تماشاگه زیر و بم نیست
۹محو گلزار تو را جرات پرواز کجاست
بال ما ریخت به جایی که تپیدن هم نیست
۱۰به تمیز است غرض ورنه به کیش همت
نیست زخمی که به منتکدهٔ مرهم نیست
۱۱وضع بیحاصل ما بار دل اندوختنست
شاخ و برگی که سر از بید کشد بیخم نیست
۱۲حسن تاب عرق شرم ندارد بیدل
ورنه آیینهٔ ما آن همه نامحرم نیست
۱۳