دیدهای راکه به نظاره دل محرم نیست
مژه برهم زدن از دست تاسف کم نیست
۱موج در آبگهر آینهٔ همواریست
دل اگر جمع شود کار هوس در هم نیست
۲حسن را بیعرق شرم طراوت نبود
گل کاغذ به از آنگلکه بر او شبنم نیست
۳درد معشوق فزونتر ز غم عشاق است
چاک چون سینهٔ گندم به دل آدم نیست
۴موی ژولیده مدان جوهر تجرید جنون
که سرافرازی قدر علم از پرچم نیست
۵همچو ابر آینهدار عرق شرم توایم
خاک ما گر همه بر باد رود بینم نیست
۶غیرتت پردهٔغفلت بهدل و دیدهگماشت
تا تو پیدا نشوی آینه در عالم نیست
۷طوطیات هیچ رهی-آینهٔ دل نشکافت
تا بدانی که تو را جز تو کسی همدم نیست
۸ای جنون داغ شو ازکلفت عریانی من
دامنش دادهام از دست و گریبان هم نیست
۹هستی عاریتام سجده به پیشانی بست
دوش هرکس به ته بار رود بیخم نیست
۱۰باعث وحشت جسم است نفسها بیدل
خاک تا همنفس باد بود بیرم نیست
۱۱