تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست
عشق را با دل سودازدهامکاری هست
۱کو دلیکز هوس آرایش دکانش نیست
در صفا خانهٔ هر آینه بازاری هست
۲خلقی آفتکش نیرنگ خیال است اینجا
هیچکس نیست خر، اما، همه را باری هست
۳خاکگشتیم و زتأثیر خیال تو هنوز
دل هر ذرهٔ ما چشمهٔ دیداری هست
۴ماو من هیچکم از نعرهٔ منصوری نیست
تانفس هست حضور رسن و داریهست
۵ای دل ابرام مکن چشمش اگر جان طلبد
از مروت مگذر خاطر بیماری هست
۶باعث قتل من از لالهرخان هیچ مپرس
اینقدر بس، که بگویند گنهکاری هست
۷آتش حسنکه در دیر خیال افتادهست
شمع هم سوختهٔ قشقه وزناری هست
۸زخم ما را اثر اندود تبسم مپسند
که درتن موجگهرگرد نمکزاری هست
۹بهکه درپیش لبت عرض خموشی نبرد
طوطیی راکه ز شکر سرگفتاری هست
۱۰بارب از پرتو دیدار نگردد محروم
محفل حیرت ما آینه مقداری هست
۱۱عمر در ضبط نفس صید رسایی دارد
تا توانی بهگرهگیر اگر تاری هست
۱۲همچو آن نغمهکه از تار برون میآید
اگر از خویش روی جادهٔ بسیاری هست
۱۳تاب خورشید جمالش چو نداری بیدل
در خیال خط او سایهٔ دیواری هست
۱۴