غفلت از عاقبت عقوبتزاست
سیلی انجام بیخبر ز قفاست
۱از ستمگر چه ممکن است ادب
شعله را سر به جیب پا به هواست
۲موی مژگان ز هم نمیگذرد
پاس آداب شرط اهل حیاست
۳حیف رویی که از می افروزد
عالمی غازه خواه رنگ حناست
۴دامن دل گرفتهایم همه
خون مستان به گردن میناست
۵پی سپر سبزه بهار توام
شوخی از طینتم نیاید راست
۶تا ترم شرمسار پابوسم
چون شدم خشک عذر خاک رساست
۷درد عشقیم در کجا گنجیم
دل دو روزی خیال خانهٔ ماست
۸پیر گشتی دل از جهان بردار
دستو پاهایخشک مانده عصاست
۹مجلسآرای امتیاز مباش
شمع انگشت زینهار بقاست
۱۰نیستی آمد آمدی دارد
صبح امروز خندهٔ فرداست
۱۱حسرت اسم بیمسما چند
عافیت گفتگوست ورنه کجاست
۱۲خاک ناگشته هیچ نتوان شد
نیستی، طالع آزماییهاست
۱۳شرم دار از فضولی حاجت
لب اظهار پشت پای حیاست
۱۴ای ز خود غافلان خبر گیرید
در ته خاک بیکسی تنهاست
۱۵فقر کو تا غنا کنیم ایجاد
آبیار کرم، نیاز گداست
۱۶بیدل از آبرو گذشتن نیست
از حیا غافلی، عرق دریاست
۱۷