خاموشیام جنونکدهٔ شور محشر است
آغوش حیرت نفسم نالهپرور است
۱داغ محبتم در دل نیست جای من
آنجاکه حلقه میزنم از دل درونتر است
۲بیقدر نیستم همهگر باب آتشم
دود سپند من مژهٔ چشم مجمر است
۳آرام نیست قسمت داناکهبحر را
بالین حباب و وحشت امواج بستر است
۴از عاجزان بترسکه آیینهٔ محیط
چونگل، به جنبش نفس باد ابتراست
۵پیوند دل به تار نفس دام زندگیست
درپای سوزنتگرهٔ؟؟ته لنگر است
۶در بحر انتظارکه قعرش پدید نیست
اشکیکه بر سر مژهای سوختگوهر است
۷جزوهم نیست نشئهٔ شور دماغ خلق
بدمستی سپهر هم ازگردش سر است
۸نقشی نبست حیرت ما از جمال یار
چشم امید، دیگر و آیینه، دیگر است
۹ما را ز فکرمعنی باریک چاره نیست
در صیدگاه ما همه نخجیر لاغر است
۱۰پیچیدهایم نامهٔ پرواز در بغل
رنگ شکستگان پر و بال کبوتر است
۱۱آیینه در مقابل ما داشتن چه سود
تمثال عجز نالهٔ زنجیر جوهر است
۱۲ضبط سرشک ما ادب انفعال اوست
گرحسن برعرق نزند چشم ما تراست
۱۳بیدل به فرق خاکنشینان دشت عجز
چون جاده نقش پایی اگر هست افسر است
۱۴