نفس بوالهوسان بر دل روشن تیغ است
شمع افروخته را جنبش دامن تیغ است
۱شیشه را سرکشی خویش نشانده ست به خون
گردن بیادبان را رگ گردن تیغ است
۲منت سایهٔ اقبال ز آتش کم نیست
گر هما بال گشاید به سر من تیغ است
۳خاک تسلیم به سر کن که درین دشت هلاک
تو نداری سپر و در کف دشمن تیغ است
۴نتوان از نفس سوختگان ایمن بود
دود این خانه چو برجست ز روزن تیغ است
۵عکس خونیست فرویخته از پیکر شخص
گر همه آینه سازند ز آهن تیغ است
۶تا مخالف ز موافق قدمی فاصله نیست
در گلو آب چو استاد ز رفتن تیغ است
۷کوه از ناله و فریاد نمک آساید
چه کند بر سر این پای به دامن تیغ است
۸ذوالفقار دگر است آنکه کند قلع امل
ورنه مقراض هم از بهر بریدن تیغ است
۹کلفت زندگی از مرگ بتر میباشد
شمع ما را ز سر خود نگذشتن تیغ است
۱۰سطر خونی ز پرافشانی بسمل خواندیم
که گر از خویش روی جادهٔ روشن تیغ است
۱۱زین ندامت که به وصلی نرسیدم بیدل
هر نفس در جگرم تا دم مردن تیغ است
۱۲