ای ذوق فضولی ز خود انداخته دورت
از خانه هوای ارنی برده به طورت
۱ای کاش تغافل، مژهات باز نمیکرد
غیبت شد از افسون نگه کار حضورت
۲بیمردمک از جوهر نظاره اثر نیست
در ظلمت زنگ آینه پرداخته نورت
۳مینای حبابی ز دم گرم بیندیش
بر طاق بلندیست تماشای غرورت
۴حرص دنیات غرهٔ اقبال برآورد
شد پای ملخ فیل به دروازهٔ مورت
۵این ما ومن چندکه زیروبم هستیست
شوریست برون چسته ز ساز لبگورت
۶بگذارکه در پردهٔ مهلتکدهٔ جسم
توفان نفسی راست نماید به تنورت
۷در چشمکسان چون مژه تا چند خلیدن
کم نیست سیاهیکه نمایند ز دورت
۸با دلقکهن سازکه در ملک تعین
در خانهٔ آیینه نیفتاد عبورت
۹در پردهٔ نیرنگ خیال آینه دارد
بیرنگی نقاش ز حیرانی صورت
۱۰تدبیر به تسلیم فکن مصلحت این است
کاری اگر افتاد به تقدیر غیورت
۱۱انجام تو آغاز نگردد چه خیالست
درخواب عدم پا زدنی هست ز صورت
۱۲بیدل چه کمال استکه در عالم ایجاد
دادند همه چیز و ندادند شعورت
۱۳