ما و من گم گشت هرگه خواب شد همبسترت
بیضهٔ عنقاست سر در زیر بالین پرت
۱اوج همت تا نفس باقیست پستی میکشد
بگذری زین نردبانها تا رسی بر منظرت
۲ای حباب از صفر اوهام اینقدر بالیدهای
یک نفس دیگر بیفزا گر نیاید باورت
۳آتش این کاروان در هیچ حال آسوده نیست
بعد مردن نیز پروازیست در خاکسترت
۴کاش از این هستی صدای الرحیلی بشنوی
میکشد هر صبح چندین پنبه از گوش کرت
۵ای می مینای عشرت از تکلف پر منال
ریختی در خاک اگر لبریز کردی ساغرت
۶زین دبستان معنی جمعیتت روشن نشد
چون سحر از بس پریشان بود خط مسطرت
۷سر به زانو دوختن آنگه خیال محرمی
بیگمان این حلقه افکندهست بیرون درت
۸همچو شمعت قربت هستی بلاگردان بس است
رنگها داری که میگردد همان گرد سرت
۹تا به کی بندی وبال خود به دوش دیگران
آب به آیینه از شرم کف روشنگرت
۱۰خواه بر گردون قدم زن خواه رو زیر زمین
جز همین ویرانه نتوان یافت جای دیگرت
۱۱بیرگ گردن مدان در امتحانآباد عشق
تا نچربد رشته در سوزن به جسم لاغرت
۱۲از حلاوتگاه کنج فقر اگر آگه شوی
بوریا خواهد نیستان شد به ذوق شکرت
۱۳آبرو افزود تا جستی کنار از طور خلق
ننگ دربا درک ره بست اعتبار گوهرت
۱۴آمد و رقت نفس بیدل قیامت داشتهست
پشت و روی یک ورق کردند چندین دفترت
۱۵