شوخ بیباکیکه رنگ عیش هر کاشانه ریخت
خواست شمعی بر فروزد آتشم در خانه ریخت
۱فیض معنی درخور تعلیم هر بیمغز نیست
نشئه را چون باده نتوان در دل پیمانه ریخت
۲شد نفس از کار، اما عقدهٔ دل وانشد
اینکلید از پیچ و تاب قفل ما دندانه ریخت
۳ای خوش آن رندی که در خاک خرابات فنا
رنگ آسایش چو اشک از لغزش مستانه ریخت
۴اولین جوش بهار عشق میباشد هوس
بیخس و خاشاک نتوان رنگ آتشخانه ریخت
۵شب خیال پرتو حسن تو زد بر انجمن
شمع چندان آب شد کز دیدهٔ پروانه ریخت
۶وحشتی کردیم و جستیم از طلسم اعتبار
پرفشانی گرد ما بیرون این ویرانه ریخت
۷گریهٔ بلبل پی تسخیر گل بیهوده است
بهر صید طایران رنگ، نتوان دانه ریخت
۸بادهٔ دردی که ناموس دو عالم نشئه بود
شوخچشمیهای اشک از بازی طفلانه ریخت
۹سر به صحرا دادهٔ نیرنگ سودای تو ام
میتوان از مشت خاکم عالم دیوانه ریخت
۱۰گرد ناز از دامن گیسوی یار افشاندهام
از گداز من توان آبی به دست شانه ریخت
۱۱از دلم برداشت بیدل ناله مهر خامشی
اضطراب ریشه آب خلوت این دانه ریخت
۱۲