زان اشککه چون شمع زچشمتر من ریخت
مجلس همهرنگین شد و گل در بر من ریخت
۱آهنگ غروری چو شرر در سرم افتاد
تا چشم به پرواز گشودم پر من ریخت
۲افسون غنا خواب مرا تلخ برآورد
این آب نمک بود که بر گوهر من ریخت
۳آن روز که یازید جنون دست حمایت
مو چتر شد و سایهٔ گل بر سر من ریخت
۴عمریست سراغ دل گمگشته ندارم
یارب بهکجا این ورق از دفتر من ریخت
۵چون شعله پس از مرگ به خود چشم گشودم
برروی من آبیستکه خاکستر من ریخت
۶اشکم ز تنکمایگیام هیچ مپرسید
تا جرعه فشانم به زمین ساغر من ریخت
۷فریادکه چون شمع به جایی نرسیدم
یک لغزش مژگان به همه پیکر من ریخت
۸چون سایه ز بیمار ادب دست بداربد
افتادگیی بود که بر بستر من ریخت
۹بیدل دیت آب رخ خود زکه خواهم
این خون قناعت طمع کافر من ریخت
۱۰