از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است
دیده هرجا باز می گردد دچار رحمت است
۱خواه ظلمتکن تصور خواه نور آگاه باش
هرچه اندیشی نهان و آشکار رحمت است
۲ذرهها در آتش وهم عقوبت پر زنند
یاد عفوِ اینقدر تفسیر عار رحمت است
۳دربساط آفرینش جزهجوم فضل نیست
چشم نابینا سپید از انتظار رحمت است
۴ننگ خشکی خندد ازکشت امیدکس چرا
شرم آن روی عرقناک آبیاررحمت است
۵قدردان غفلت خودگر نباشی جرم کیست
آنچه عصیانخواندهایآیینهدار رحمت است
۶کو دماغ آنکه ما از ناخدا منتکشیم
کشتی بیدست و پاییها کنار رحمت است
۷نیست باک از حادثاتم در پناه بیخودی
گردشرنگیکه من دارم حصار رحمت است
۸سبحهٔ دیگر به ذکر مغفرت درکار نیست
تا نفس باقیست هستی در شمار رحمت است
۹وحشی دشت معاصی را دو روزی سر دهید
تاکجا خواهد رمید آخر شکار رحمت است
۱۰نه فلک تا خاک آسودهست در آغوش عرش
صورت رحمان همان بیاختیار رحمت است
۱۱شام اگرگلکرد بیدل پردهدار عیب ماست
صبح اگر خندید در تجدیدکار رحمت است
۱۲