رنگت به چشم لاله بساط نظاره سوخت
خویت بهکام سنگ زبان شراره سوخت
۱خالت ز پرده، دود خطیکرد آشکار
شوخی سپند سوخته را هم دوباره سوخت
۲یا رب چه سحر کرد تغافل که یار را
در لبشکستخنده بهابرو اشاره سوخت
۳دریای حسن را خط اوگرد حیرت است
یا موج پیچ و تاب نفس بر کناره سوخت
۴پیداست از نفس زدن وحشت شرار
کز آه کوهکن جگر سنگ خاره سوخت
۵چشم حصول داشتن آیین عقل نیست
از مزرع سپهرکه تخم ستاره سوخت
۶از وحشت غبار شرر فرصتم مپرس
صبحی دمید و سر به گریبان پاره سوخت
۷امید فال امن مجو، از شرار من
کز برق نیتم اثر استخاره سوخت
۸چون زخمکهنهای که به داغش دوا کنند
بیچاره دل ز غیرت اظهار چاره سوخت
۹گفتم ز سوز دل فکنم طرح مصرعی
مضمون بهداغ غوطهزد و استعاره سوخت
۱۰از اضطراب دل نرسیدم به راحتی
خوابم به دیده جنبش این گاهواره سوخت
۱۱بیدل ذخیرهی مژه شد بسکه روز وصل
در عرض حیرت تو زبان نظاره سوخت
۱۲