عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
از گداز دل دهد روغن چراغ طور را
۱عشق چون گرم طلب سازد سرِ پرشور را
شعلهٔ افسرده پندارد چراغ طور را
۲بینیازی بسکه مشتاق لقای عجز بود
کرد خال روی دست خود سلیمان مور را
۳از فلک بی ناله کام دل نمیآید به دست
شهد خواهی آتشی زن خانهٔ زنبور را
۴از شکست دل چه عشرتها که برهم خورد و رفت
موی چینی شام جوشاند از سحر فغفور را
۵آرزومند تو را سیر گلستان آفت است
نکهت گل تیغ باشد صاحب ناسور را
۶سوختن در هر صفت منظور عشق افتاده است
مشربِ پروانه از آتش نداند نور را
۷صاف و دُردی نیست در خمخانهٔ تحقیق لیک
دار بالا بُرد شور نشئهٔ منصور را
۸گر دلی داری، تو هم خون ساز و صاحبنشئه باش
مِی شدن مخصوص نبود دانهٔ انگور را
۹در طریق نفع خود کس نیست محتاج دلیل
بی عصا راه دهن معلوم باشد کور را
۱۰خوشنما نبود به پیری عرضانداز شباب
لاف گرمی سرد باشد نکهت کافور را
۱۱بر امید وصل مشکل نیست قطع زندگی
شوقِ منزل میکند نزدیک، راه دور را
۱۲نغمه هم در نشئهپیمایی قیامت میکند
موج می تار است بیدل کاسهٔ طنبور را
۱۳