تا ز حسن او گلستان تماشا رنگ داشت
حیرت از آیینهام دستی به زیر سنگ داشت
۱یاد آن عیشی که از نیرنگ جولان کسی
گرد من در پرده چون صبح بهاران رنگ داشت
۲تا نفس بال فغان زد رنگ صحرا ریخت دل
عمرها این شمع خامشکلبهام را تنگ داشت
۳کامرانیها بلا شد ورنه از بیحاصلی
دست برهم سودهٔ من دامنی در چنگ داشت
۴آب میگشتیمکاش از عرض صافیهای دل
کان تنزه جلوه از آیینهداران ننگ داشت
۵ترک تمکین جوهر ادراک ما بر باد داد
آتش ما اعتبار آبرو در سنگ داشت
۶عشق هم دارد تلافیها که چون مینای می
هرقدر خون بود در دل چهرهٔ ما رنگ داشت
۷تا کی از شرم تماشا بایدم گردید آب
ای خوش آن آیینهکز هستی نقاب زنگ داشت
۸بسکه ما بیچارگان آفتنصیب افتادهایم
رنگ ما بشکست اگر دل با تپیدن جنگ داشت
۹منفعل از دعوی نشو و نمای هستیام
ساز من در خاک بیدل بیش ازین آهنگ داشت
۱۰