سادگی دل را اسیر فکرهای خام داشت
تا تحیر بود در آیینه عکس آرام داشت
۱گر نمیبود آرزو تشویش جانکاهی نبود
ماهیان را تشنهٔ قلاب حرص کام داشت
۲از ادای ابرویت لطف نگه فهمیدهایم
این کمان رنگ فریب از روغن بادام داشت
۳دل نه امروز از صفا فال صبوحی میزند
در کدورت نیز این آیینه عیش شام داشت
۴ما ز خودداری عبث خون طلبها ریختیم
در صدای بال بسمل عافیت پیغام داشت
۵دل مصفاکردن از بشم به طوف جلوه برد
آینه بر دوش حیرت جامهٔ احرام داشت
۶بیپر و بالی تپش فرسوده پرواز نیست
هرکسی ایجا به قدر عاجزی آرام داشت
۷در نقاب اشکم آخرحسرت دل قطره زد
رنگ صهبا پای گردیدن به طبع جام داشت
۸چون عرق زین نقد ایثاری که آب است از حیا
ما اداکردیم هرکس از خجالت وام داشت
۹بس که بیدل بر طبایع حرص شهرت غالب است
جانکَنیها سنگ هم در آرزوی نام داشت
۱۰