پر از کینه سالار توران سپاه
خروشان بیامد به آوردگاه
۱چو گودرز کشوادگان را بدید
سخن گفت بسیار و پاسخ شنید
۲بدو گفت کای پر خرد پهلوان
به رنج اندرون چند پیچی روان
۳روان سیاووش را زان چه سود
که از شهر توران برآری تو دود
۴بدان گیتی او جای نیکان گزید
نگیری تو آرام کو آرمید
۵دو لشکر چنین پاک با یکدگر
فگنده چو پیلان ز تن دور سر
۶سپاه دو کشور همه شد تباه
گه آمد که برداری این کینهگاه
۷جهان سر به سر پاک بیمرد گشت
بر این کینه پیکار ما سرد گشت
۸ور ایدونک هستی چنین کینهدار
از آن کوهپایه سپاه اندرآر
۹تو از لشکر خویش بیرون خرام
مگر خود برآیدت ز این کینه کام
۱۰به تنها من و تو بر این دشت کین
بگردیم و کینآوران همچنین
۱۱ز ما هرک او هست پیروزبخت
رسد خود به کام و نشیند به تخت
۱۲اگر من به دست تو گردم تباه
نجویند کینه ز توران سپاه
۱۳به پیش تو آیند و فرمان کنند
به پیمان روان را گروگان کنند
۱۴وگر تو شوی کشته بر دست من
کسی را نیازارم از انجمن
۱۵مرا با سپاه تو پیکار نیست
بر ایشان ز من نیز تیمار نیست
۱۶چو گودرز گفتار پیران شنید
از اختر همی بخت وارونه دید
۱۷نخست آفرین کرد بر کردگار
دگر یاد کرد از شه نامدار
۱۸به پیران چنین گفت کای نامور
شنیدیم گفتار تو سر به سر
۱۹ز خون سیاوش به افراسیاب
چه سودست از داد سر برمتاب
۲۰که چون گوسفندش ببرید سر
پر از خون دل از درد خسته جگر
۲۱از آن پس برآورد ز ایران خروش
ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش
۲۲سیاوش به سوگند تو سر بداد
تو دادی به خیره مر او را به باد
۲۳از آن پس که نزد تو فرزند من
بیامد کشیدی سر از پند من
۲۴شتابیدی و جنگ را ساختی
به کردار آتش همی تاختی
۲۵مرا حاجت از کردگار جهان
بر این گونه بود آشکار و نهان
۲۶که روزی تو پیش من آیی بجنگ
کنون آمدی نیست جای درنگ
۲۷به پیران سر اکنون به آوردگاه
بگردیم یک با دگر بیسپاه
۲۸