به گودرز گفت آن زمان پهلوان
کز ایدر برو زود روشن روان
۱پیامی ز من پیش کاووس بر
بگویش که مارا چه آمد به سر
۲به دشنه جگرگاه پور دلیر
دریدم که رستم مماناد دیر
۳گرت هیچ یادست کردار من
یکی رنجه کن دل به تیمار من
۴ازان نوشدارو که در گنج تست
کجا خستگان را کند تن درست
۵به نزدیک من با یکی جام می
سزد گر فرستی هم اکنون به پی
۶مگر کاو ببخت تو بهتر شود
چو من پیش تخت تو کهتر شود
۷بیامد سپهبد بکردار باد
به کاووس یکسر پیامش بداد
۸بدو گفت کاووس کز انجمن
اگر زنده ماند چنان پیلتن
۹شود پشت رستم به نیرو ترا
هلاک آورد بیگمانی مرا
۱۰اگر یک زمان زو به من بد رسد
نسازیم پاداش او جز به بد
۱۱کجا گنجد او در جهان فراخ
بدان فر و آن برز و آن یال و شاخ
۱۲شنیدی که او گفت کاووس کیست
گر او شهریارست پس طوس کیست
۱۳کجا باشد او پیش تختم به پای
کجا راند او زیر فر همای
۱۴چو بشنید گودرز برگشت زود
بر رستم آمد به کردار دود
۱۵بدو گفت خوی بد شهریار
درختیست خنگی همیشه به بار
۱۶ترا رفت باید به نزدیک او
درفشان کنی جان تاریک او
۱۷