پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
بخش ۱۱ - سخن پرسیدن موبد از کسری فردوسی
یکی پیر بد پهلوانی سخن
به گفتار و کردار گشته کهن
چنین گوید از دفتر پهلوان
که پرسید موبد ز نوشینروان
که آن چیست کز کردگار جهان
بخواهد پرستنده اندر نهان
بدان آرزو نیز پاسخ دهد
بدان پاسخش بخت فرخ نهد
نیابد به خواهش همه آرزو
دو چشمش پر از آب و پر چینش رو
به موبد چنین گفت پیروز شاه
که خواهش ز یزدان به اندازه خواه
کزان آرزو دل پر از خون شود
که خواهد که ز اندازه بیرون شود
بپرسید نیکی کرا درخورست
به نام بزرگی که زیباترست
نبخشد نباشد سزاوار تخت
زمان تا زمان تیره گرددش بخت
ز هستی و بخشش بود مرد مه
تو ار گنج داری نبخشی نه به
بگفتش خرد را که بنیاد چیست
بهشاخ و بهبرگ خرد شاد کیست
چنین داد پاسخ که داناست شاد
دگر آنک شرمش بود با نژاد
چنین داد پاسخ که هر کو خرد
بپرورد جان را همیپرورد
ز بیشی خرد را بود سودمند
همان بیخرد باشد اندر گزند
بگفتش که دانش به از فر شاه
که فر و بزرگیست زیبای گاه
چنین داد پاسخ که دانا به فر
بگیرد جهان سر به سر زیر پر
چنین گفت زان پس که زیبای تخت
کدامست وز کیست ناشاد بخت
چنین داد پاسخ که یاری نخست
بباید ز شاه جهاندار جست
دگر بخشش و دانش و رسم گاه
دلش پر ز بخشایش دادخواه
ششم نیز کانرا دهد مهتری
که باشد سزوار بر بهتری
چو فر و خرد دارد و دین و بخت
سزوار تاج است و زیبای تخت
به هشتم که دشمن بداند ز دوست
بیآزاری از شهریاران نکوست
نماند پس از مرگ او نام زشت
بیابد به فرجام خرم بهشت
بپرسیدش از داد و خردک منش
ز نیکی وز مردم بدکنش
هرآنکس که بیشی کند آرزوی
بدو دیو او باز گردد به خوی
وگر سفلگی برگزید او ز رنج
گزیند برین خاک آگنده گنج
چو بیچاره دیوی بود دیرساز
که هر دو به یک خو گرایند باز
بپرسید و گفتا که چندست و چیست
که بهری برو هم بباید گریست
چنین داد پاسخ که دانا سخن
ببخشید و اندیشه افگند بن
نخستین سخن گفتن سودمند
خوش آواز خواند ورا بیگزند
دگر آنک پیمان سخن خواستن
سخنگوی و بینا دل آراستن
که چندان سراید که آید به کار
وزو ماند اندر جهان یادگار
چهارم که دانا دلارای خواند
سراینده را مرد بارای خواند
که پیوسته گوید سراسر سخن
اگر نو بود داستان گر کهن
به پنجم که باشد سخنگوی گرم
به شیرین سخن هم به آواز نرم
سخن چون یک اندر دگر بافتی
ازو بیگمان کام دل یافتی
چنین گفت کز هرک آموختم
همه فام جان و خرد توختم
همیپرسم از ناسزایان سخن
چه گویی که دانش کی آید به بن
به دانش نگر دور باش از گناه
که دانش گرامیتر از تاج و گاه
بپرسید کس را از آموختن
ستایش ندیدم و افروختن
چنین داد پاسخ که از گنج سیر
که آید مگر خاکش آرد به زیر
در دانش از گنج نامیترست
همان نزد دانا گرامیترست
سخن ماند از ما همی یادگار
تو با گنج دانش برابر مدار
بپرسید دانا شود مرد پیر
گر آموزشی باشد و یادگیر
بر ابله جوانی گزینی رواست
که بیگور او خاک او بینواست
بپرسید کز تخت شاهنشهان
بکردی همه شهریار جهان
کنون نامشان بیش یاد آوریم
بیاد از جگر سرد باد آوریم
چنین داد پاسخ که در دل نبود
که آن رسم را خود نباید ستود
بپرسید با هر کسی پیش ازین
سخن راندی نامور بیش ازین
سبک دارد اکنون نگوید سخن
نه از نو نه از روزگار کهن
چنین داد پاسخ که گفتار بس
به کردار جویم همه دسترس
بپرسید هنگام شاهان نماز
نبودی چنین پیش ایشان دراز
چنین داد پاسخ که یزدان پاک
پرستنده را سر برآرد ز خاک
فلک را گزارنده او کند
جهان را همه بندهٔ او کند
گر این بنده آن را نداند بها
مبادا ز درد و ز سختی رها
بپرسید تا تو شدی شهریار
سپاست فزون چیست از کردگار
چنین داد پاسخ که از کردگار
سپاس آنک گشتیم به روزگار
کسی پیش من بر فزونی نجست
وز آواز من دست بد را بشست
زبون بود بدخواه در جنگ من
چو گوپال من دید و اورنگ من
بپرسید در جنگ خاور بُدی
چنان تیز چنگ و دلاور بدی
چنین داد پاسخ که مرد جوان
نیندیشد از رنج و درد روان
هرآنگه که سال اندر آید به شست
به پیش مدارا بباید نشست
سپاس از جهاندار پروردگار
کزویست نیک و بد روزگار
که روز جوانی هنر داشتیم
بد و نیک را خوار نگذاشتیم
جهان زیر آیین و فرهنگ ماست
سپهر روان جوشن جنگ ماست
بدو گفت شاهان پیشین دراز
سخن خواستند آشکارا و راز
شما را سخن کمتر و داد بیش
فزون داری از نامداران پیش
چنین داد پاسخ که هر شهریار
که باشد ورا یار پروردگار
بپرسید شادان دل شهریار
پر اندیشه بینم بدین روزگار
چنین داد پاسخ که بیم گزند
ندارد به دل مردم هوشمند
بدو گفت شاهان پیشین ز بزم
نبردند جان را بهاندازه رزم
چنین داد پاسخ که ایشان ز جام
نکردند هرگز به دل یاد نام
بپرسید هرکس که شاهان بدند
تن خویشتن را نگهبان بدند
به دارو و درمان و کار پزشک
بدان تا نپالود باید سرشک
چنین داد پاسخ که تن بیزمان
که پیش آید از گردش آسمان
بجایست دارو نیاید به کار
نگه داردش گردش روزگار
بپرسید چندان ستایش کنند
جهانآفرین را نیایش کنند
زمانی نباشد بدان شادمان
به اندیشه دارد همیشه روان
چنین داد پاسخ که اندیشه نیست
دل شاه با چرخ گردان یکیست
بترسم که هرکو ستایش کند
مگر بیم ما را نیایش کند
بدو گفت شادی ز فرزند چیست
همان آرزوها ز پیوند چیست
چنین داد پاسخ که هرکو جهان
به فرزند ماند نگردد نهان
چو فرزند باشد بیابد مزه
ز بهر مزه دور گردد بزه
وگر بگذرد کم بود درد اوی
که فرزند بیند رخ زرد اوی
چنین داد پاسخ که یزدانپرست
بگیرد عنان زمانه بهدست
فزونی نجوید تنآسان شود
چو بیشی سگالد هراسان شود
دگر آنک گفتی ز کردار نیک
نهان دل و جان به بازار نیک
ز گیتی زبونتر مر آن را شناس
که نیکی سگالید با ناسپاس
هران کس که نیکی کند بگذرد
زمانه نفس را همیبشمرد
چه باید همی نیکویی را ستود
چو مرگ آمد و نیک و بد را درود
چنین داد پاسخ که کردار نیک
بیابد به هر جای بازار نیک
نمرد آنکه او نیک کردار مرد
بیاسود و جان را به یزدان سپرد
نیاسود هرکس کزو باز ماند
وزو در زمانه بد آواز ماند
بپرسد چه کارست برتر ز مرگ
اگر باشد این را چه سازیم برگ
چنین داد پاسخ کزین تیره خاک
اگر بگذری یافتی جان پاک
هرآنکس که در بیم و اندوه زیست
بران زندگی زار باید گریست
چنین داد پاسخ که همسنگ کوه
جز اندوه مشمر که گردد ستوه
چه بیمست اگر بیم اندوه نیست
به گیتی جز اندوه نستوه نیست
بپرسید کز ما که با گنجتر
چنین گفت کان کس که بیرنجتر
بپرسید که او کدامست زشت
که از ارج دورست و دور از بهشت
ز مردان بتر آنک نادان بود
همه زندگانی به زندان بود
بگرود به یزدان و تن پرگناه
بدی بر دل خویش کرده سیاه
بپرسید مردم کدامست راست
که جان و خرد بر دل او گواست
چنین گفت کانکو به سود و زیان
نگوید نبندد بدی را میان
چنین داد پاسخ که چون بردبار
بود مرد نایدش افسون به کار
نه آن کز پی سودمندی کند
وگر نیز رای بلندی کند
چو رادی که پاداش رادی نجست
ببخشید و تاریکی از دل بشست
سه دیگر چو کوشایی ایزدی
که از جان پاک آید و بخردی
بپرسید بخشش کدامست به
که بخشنده گردد سرافراز و مه
چنین داد پاسخ کز ارزانیان
مدارید باز ایچ سود و زیان
بپرسید موبد ز کار جهان
سخن برگشاد آشکار و نهان
که آیین کژ بینم و ناپسند
دگر گردش کار ناسودمند
بزرگست و داننده و برترست
که بر داوران جهان داورست
بد آیین مشو دور باش از پسند
مبین ایچ ازو سود و ناسودمند
بد و نیک از او دان کش انباز نیست
به کاریش فرجام و آغاز نیست
چو گوید بباش آنچ گوید بدست
همو بود تا بود و تا هست هست
چنین داد پاسخ که این پوده پوست
بود رنجه چندانک مغز اندروست
چو پالود زو جان ندارد خرد
که بر خاک باشد چو جان بگذرد
بپرسید موبد ز پرهیز و گفت
که آز و نیاز از که باید نهفت
چنین داد پاسخ که آز و نیاز
سزد گر ندارد خردمند باز
بپرسید کز شهریاران که بیش
به هوش و به آیین و با رای و کیش
چنین داد پاسخ که آن پادشا
که باشد پرستنده و پارسا
ز دادار دارنده دارد سپاس
نباشد کس از رنج او در هراس
پرامید دارد دل نیکمرد
دل بدکنش را پر از بیم و درد
سخن پرسد از بخردان جهان
بد و نیک دارد ز دشمن نهان
بپرسید کار پرستش به چیست
به نیکی یزدان گراینده کیست
چنین داد پاسخ که تاریکخوی
روان اندر آرد به باریک موی
نخست آنک داند که هست و یکیست
ترا زین نشان رهنمای اندکیست
هراس تو آنگه که جویی گزند
وزو ایمنی چون بود سودمند
وگر نیکدل باشی و راهجوی
بود نزد هر کس تو را آبروی
وگر بدکنش باشی و بد تنه
به دوزخ فرستاده باشی بنه
مباش ایچ گستاخ با این جهان
که او راز خویش از تو دارد نهان
خرد را کنی با دل آموزگار
بکوشی که نفریبدت روزگار
همان نیز یاد گنهکار مرد
نباشی به بازار ننگ و نبرد
غم آن جهان از پی این جهان
نباید که داری به دل در نهان
نشستنت همواره با بخردان
گراینده رامش جاودان
از اندازه بر نگذرانی سخن
که تو نو به کاری گیتی کهن
نگرداندت رامش و رود مست
نباشدت با مردم بد نشست
بپیچی دل از هرچ نابودنیست
ببخشای آن را که بخشودنیست
نداری دریغ آنچه داری ز دوست
اگر دیده خواهد اگر مغز و پوست
چو با مرد بدخواه باشد نشست
چنان کن که نگشاید او بر تو دست
چو جوید کسی راه بایستگی
هنر باید و شرم و شایستگی
نباید زبان از هنر چیرهتر
دروغ از هنر نشمرد دادگر
نداند کسی را بزرگی به چیز
نه خواری به ناچیز دارد بنیز
ازان پس چو سستی گمانی برد
وز اندازه گفتار او بگذرد
تو پاسخ مر او را به اندازه گوی
سخنهای چرب آور و تازه گوی
به آزرم اگر بفگنی سوی خویش
پشیمانی آید به فرجام پیش
چو بیکار باشی مشو رامشی
نه کارست بیکاری ار باهشی
به نیکی به هر کار کوشا بود
همیشه به دانش نیوشا بود
به کاری نیازد که فرجام اوی
پشیمانی و تندی آرد به روی
ببخشاید از درد بر مستمند
نیارد دلش سوی درد و گزند
خردمند کو دل کند بردبار
نباشد به چشم جهاندار خوار
گر افزون ازان دوست بستایدش
بلندی و کژی بیفزایدش
همان مرد ایزد ندارد به رنج
وگر چند گردد پراگنده گنج
پرستش کند پیشه و راستی
بپیچد ز بیراهی و کاستی
برین برگ واین شاخها آخت دست
هنرمند دینی و یزدانپرست
اگر دادگر باشدی شهریار
ازو ماند اندر جهان یادگار
چنان هم که از داد انوشینروان
کجا خاک شد نام ماندش جوان
