یکی نامور بود نامش سباک
ابا آلت و لشکر و رای پاک
۱که در شهر جهرم بد او پادشا
جهاندیده با داد و فرمانروا
۲مر او را خجسته پسر بود هفت
چو آگه شد از پیش بهمن برفت
۳ز جهرم بیامد سوی اردشیر
ابا لشکر و کوس و با دار و گیر
۴چو چشمش به روی سپهبد رسید
ز باره درآمد چنانچون سزید
۵بیامد دمان پای او بوس داد
ز ساسانیان بیشتر کرد یاد
۶فراوان جهانجوی بنواختش
به زود آمدن ارج بشناختش
۷پراندیشه شد نامجوی از سباک
دلش گشت زان پیر پر بیم و باک
۸به راه اندرون نیز آژیر بود
که با او سپاه جهانگیر بود
۹جهاندیده بیدار دل بود پیر
بدانست اندیشهٔ اردشیر
۱۰بیامد بیاورد استا و زند
چنین گفت کز کردگار بلند
۱۱نژندست پرمایه جان سباک
اگر دل ندارد سوی شاه پاک
۱۲چو آگاهی آمد ز شاه اردشیر
که آورد لشکر بدین آبگیر
۱۳چنان سیر سر گشتم از اردوان
که از پیرزن گشت مرد جوان
۱۴مرا نیکپی مهربان بندهدان
شکیبادل و راز داننده دان
۱۵چو بشنید زو اردشیر این سخن
یکی دیگر اندیشه افگند بن
۱۶مر او را به جای پدر داشتی
بران نامدارانش سر داشتی
۱۷دل شاه ز اندیشه آزاد شد
سوی آذر رام خراد شد
۱۸نیایش بسی کرد پیش خدای
که باشدش بر نیکوی رهنمای
۱۹به هر کار پیروزگر داردش
درخت بزرگی به بر داردش
۲۰وزان جایگه شد به پردهسرای
عرض پیش او رفت با کدخدای
۲۱سپه را درم داد و آباد کرد
ز دادار نیکی دهش یاد کرد
۲۲چو شد لشکرش چون دلاور پلنگ
سوی بهمن اردوان شد به جنگ
۲۳چو گشتند نزدیک با یکدگر
برفتند گردان پرخاشخر
۲۴سپاه از دو رویه کشیدند صف
همه نیزه و تیغ هندی به کف
۲۵چو شیران جنگی برآویختند
چو جوی روان خون همی ریختند
۲۶بدین گونه تا گشت خورشید زرد
هوا پر ز گرد و زمین پر ز مرد
۲۷چو شد چادر چرخ پیروزهرنگ
سپاه سباک اندر آمد به جنگ
۲۸برآمد یکی باد و گردی چو قیر
بیامد ز قلب سپاه اردشیر
۲۹بیفگند زیشان فراوان به گرز
که با زور و دل بود و با فر و برز
۳۰گریزان بشد بهمن اردوان
تنش خستهٔ تیر و تیرهروان
۳۱پساندر همی تاخت شاه اردشیر
ابا نالهٔ بوق و باران تیر
۳۲برین هم نشان تا به شهر صطخر
که بهمن بدو داشت آواز و فخر
۳۳ز گیتی چو برخاست آواز شاه
ز هر سو بپیوست بیمر سپاه
۳۴مر او را فراوان نمودند گنج
کجا بهمن آگنده بود آن به رنج
۳۵درمهای آگنده را برفشاند
به نیرو شد از پارس لشکر براند
۳۶