وزین سو به دریا رسید اردشیر
به یزدان چنین گفت کای دستگیر
۱تو کردی مرا ایمن از بدکنش
که هرگز مبیناد نیکی تنش
۲برآسود و ملاح را پیش خواند
ز کار گذشته فراوان براند
۳نگه کرد فرزانه ملاح پیر
به بالا و چهر و بر اردشیر
۴بدانست کو نیست جز کی نژاد
ز فر و ز اورنگ او گشت شاد
۵بیامد به دریا هم اندر شتاب
به هر سو برافگند زورق به آب
۶ز آگاهی نامدار اردشیر
سپاه انجمن شد بران آبگیر
۷هرانکس که بد بابکی در صطخر
به آگاهی شاه کردند فخر
۸دگر هرک از تخم دارا بدند
به هر کشوری نامدارا بدند
۹چو آگاهی آمد ز شاه اردشیر
ز شادی جوان شد دل مرد پیر
۱۰همی رفت مردم ز دریا و کوه
به نزدیک برنا گروها گروه
۱۱ز هر شهر فرزانهای رایزن
به نزد جهانجوی گشت انجمن
۱۲زبان برگشاد اردشیر جوان
که ای نامداران روشنروان
۱۳کسی نیست زین نامدار انجمن
ز فرزانه و مردم رایزن
۱۴که نشنید کاسکندر بدگمان
چه کرد از فرومایگی در جهان
۱۵نیاکان ما را یکایک بکشت
به بیدادی آورد گیتی به مشت
۱۶چو من باشم از تخم اسفندیار
به مرز اندرون اردوان شهریار
۱۷سزد گر مر این را نخوانیم داد
وزین داستان کس نگیریم یاد
۱۸چو باشید با من بدین یارمند
نمانم به کس نام و تخت بلند
۱۹چه گویید و این را چه پاسخ دهید
که پاسخ به آواز فرخ نهید
۲۰هرانکس که بود اندر آن انجمن
ز شمشیر زن مرد و از رایزن
۲۱چو آواز بشنید بر پای خاست
همه راز دل بازگفتند راست
۲۲که هرکس که هستیم بابکنژاد
به دیدار و چهر تو گشتیم شاد
۲۳و دیگر که هستیم ساسانیان
ببندیم کین را کمر بر میان
۲۴تن و جان ما سربسر پیش تست
غم و شادمانی به کم بیش تست
۲۵به دو گوهر از هرکسی برتری
سزد بر تو شاهی و کنداوری
۲۶به فرمان تو کوه هامون کنیم
به تیغ آب دریا همه خون کنیم
۲۷چو پاسخ بدان گونه دید اردشیر
سرش برتر آمد ز ناهید و تیر
۲۸بران مهتران آفرین گسترید
به دل در ز اندیشه کین گسترید
۲۹به نزدیک دریا یکی شارستان
پیافگند و شد شارستان کارستان
۳۰یکی موبدی گفت با اردشیر
که ای شاه نیکاختر و دلپذیر
۳۱سر شهریاری همی نو کنی
بر پارس باید که بیخو کنی
۳۲ازان پس کنی رزم با اردوان
که اختر جوانست و خسرو جوان
۳۳که او از ملوک طوایف به گنج
فزونست و زو دیدی آزار و رنج
۳۴چو برداشتی گاه او را ز جای
ندارد کسی زین سپس با تو پای
۳۵چو بشنید گردن فراز اردشیر
سخنهای بایسته و دلپذیر
۳۶چو برزد سر از تیغ کوه آفتاب
به سوی صطخر آمد از پیش آب
۳۷خبر شد بر بهمن اردوان
دلش گشت پردرد و تیرهروان
۳۸نکرد ایچ بر تخت شاهی درنگ
سپاهی بیاورد با ساز جنگ
۳۹