چو بر تخت بنشست شاه اردشیر
بشد پیش گاهش یکی مرد پیر
۱کجا نام آن پیر خراد بود
زبان و روانش پر از داد بود
۲چنین داد پاسخ که ای شهریار
انوشه بدی تا بود روزگار
۳همیشه بوی شاد و پیروزبخت
به تو شادمان کشور و تاج و تخت
۴به جایی رسیدی که مرغ و دده
زنند از پس و پیش تختت رده
۵بزرگ جهان از کران تا کران
سرافراز بر تاجور مهتران
۶که داند صفت کردن از داد تو
که داد و بزرگیست بنیاد تو
۷همان آفرین در فزایش کنیم
خدای جهان را نیایش کنیم
۸که ما زنده اندر زمان توایم
به هر کار نیکی گمان توایم
۹خریدار دیدار چهر ترا
همان خوب گفتار و مهر ترا
۱۰تو ایمن بوی کز تو ما ایمنیم
مبادا که پیمان تو بشکنیم
۱۱تو بستی ره بدسگالان ما
ز هند و ز چین و همالان ما
۱۲پراگنده شد غارت و جنگ و موش
نیاید همی جوش دشمن به گوش
۱۳بماناد این شاه تا جاودان
همیشه سر و کار با موبدان
۱۴نه کس چون تو دارد ز شاهان خرد
نه اندیشه از رای تو بگذرد
۱۵پیی برفگندی به ایران ز داد
که فرزند ما باشد از داد شاد
۱۶به جایی رسیدی هماندر سخن
که نو شد ز رای تو مرد کهن
۱۷خردها فزون شد ز گفتار تو
جهان گشت روشن به دیدار تو
۱۸بدین انجمن هرک دارد نژاد
به تو شادمانند وز داد شاد
۱۹توی خلعت ایزدی بخت را
کلاه و کمر بستن و تخت را
۲۰بماناد این شاه با مهر و داد
ندارد جهان چون تو خسرو به یاد
۲۱جهان یکسر از رای وز فر تست
خنک آنک در سایهٔ پر تست
۲۲همیشه سر تخت جای تو باد
جهان زیر فرمان و رای تو باد
۲۳