چو آگه شد از هفتواد اردشیر
نبود آن سخنها ورا دلپذیر
۱سپهبد فرستاد نزدیک اوی
سپاهی بلند اختر و رزمجوی
۲چو آگاه شد زان سخن هفتواد
ازیشان به دل در نیامدش یاد
۳کمینگاه کرد اندران کنج کوه
بیامد سوی رزم خود با گروه
۴چو لشکر سراسر برآشوفتند
به گرز و تبرزین همی کوفتند
۵سپاه اندرآمد ز جای کمین
سیه شد بران نامداران زمین
۶کسی بازنشناخت از پای دست
تو گفتی زمین دست ایشان ببست
۷ز کشته چنان شد در و دشت و کوه
که پیروزگر شد ز کشتن ستوه
۸هرانکس که بد زنده زان رزمگاه
سبک باز رفتند نزدیک شاه
۹چو آگاه شد نامدار اردشیر
ازان کشتن و غارت و دار و گیر
۱۰غمی گشت و لشکر همی باز خواند
به زودی سلیح و درم برفشاند
۱۱به تندی بیامد سوی هفتواد
به گردون برآمد سر بدنژاد
۱۲بیاورد گنج و سلیح از حصار
برو خوار شد لشکر و کارزار
۱۳جدا بود ازو دور مهتر پسر
چو آگاه شد او ز رزم پدر
۱۴برآمد ز آرام وز خورد و خواب
به کشتی بیامد برین روی آب
۱۵جهانجوی را نام شاهوی بود
یکی مرد بدساز و بدگوی بود
۱۶ز کشتی بیامد بر هفتواد
دل هفتواد از پسر گشت شاد
۱۷بیاراست بر میمنه جای خویش
سپهبد بد و لشکر آرای خویش
۱۸دو لشکر بشد هر دو آراسته
پر از کینه سر گنج پر خواسته
۱۹بدیشان نگه کرد شاه اردشیر
دل مرد برنا شد از رنج پیر
۲۰سپه برکشید از دو رویه دو صف
ز خورشید و شمشیر برخاست تف
۲۱چو آواز کوس آمد از پشت پیل
همی مرد بیهوش گشت از دو میل
۲۲برآمد خروشیدن گاودم
جهان پر شد از بانگ رویینه خم
۲۳زمین جنب جنبان شد از میخ نعل
هوا از درفش سران گشت لعل
۲۴از آواز گوپال وز ترگ و خود
همی داد گردون زمین را درود
۲۵تگ بادپایان زمین را کنان
در و دشت شد پر سر بیتنان
۲۶برآن گونه شد لشکر هفتواد
که گفتی بجنبید دریا ز باد
۲۷بیابان چنان شد ز هر دو سپاه
که بر مور و بر پشه شد تنگ راه
۲۸برین گونه تا روز برگشت زرد
برآورد شب چادر لاژورد
۲۹ز هر سو سپه باز خواند اردشیر
پس پشت او بد یکی آبگیر
۳۰چو دریای زنگارگون شد سیاه
طلایه بیامد ز هر دو سپاه
۳۱خورش تنگ بد لشکر شاه را
که بدخواه او بسته بد راه را
۳۲