به جهرم یکی مرد بد بدنژاد
کجا نام او مهرک نوشزاد
۱چو آگه شد از رفتن اردشیر
وزان ماندن او بران آبگیر
۲ز تنگی که بد اندر آن رزمگاه
ز بهر خورشها برو بسته راه
۳ز جهرم بیامد به ایوان شاه
ز هر سو بیاورد بیمر سپاه
۴همه گنج او را به تاراج داد
به لشکر بسی بدره و تاج داد
۵چو آگاهی آمد به شاه اردشیر
پراندیشه شد بر لب آبگیر
۶همی گفت ناساخته خانه را
چرا ساختم رزم بیگانه را
۷بزرگان لشکرش را پیش خواند
ز مهرک فراوان سخنها براند
۸چه بینید گفت ای سران سپاه
که ما را چنین تنگ شد دستگاه
۹چشیدم بسی تلخی روزگار
نبد رنج مهرک مرا در شمار
۱۰به آواز گفتند کای شهریار
مبیناد چشمت بد روزگار
۱۱چو مهرک بود دشمن اندر نهان
چرا جست باید به سختی جهان
۱۲تو داری بزرگی و گیهان تراست
همه بندگانیم و فرمان تراست
۱۳بفرمود تا خوان بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
۱۴به خوان بر نهادند چندی بره
به خوردن نهادند سر یکسره
۱۵چو نان را به خوردن گرفت اردشیر
همانگه بیامد یکی تیز تیر
۱۶نشست اندران پاک فربه بره
که تیر اندرو غرقه شد یکسره
۱۷بزرگان فرزانهٔ رزمساز
ز نان داشتند آن زمان دست باز
۱۸بدیدند نقشی بران تیز تیر
بخواند آنک بد زان بزرگان دبیر
۱۹ز غم هرکسی از جگر خون کشید
یکی از بره تیر بیرون کشید
۲۰نوشته بران تیر بر پهلوی
که ای شاه داننده گر بشنوی
۲۱چنین تیز تیر آمد از بام دژ
که از بخت کرمست آرام دژ
۲۲گر انداختیمی بر اردشیر
بروبر گذر یافتی پر تیر
۲۳نباید که چون او یکی شهریار
کند پست کرم اندرین روزگار
۲۴بران موبدان نامدار اردشیر
نوشته همی خواند آن چوب تیر
۲۵ز دژ تا بر او دو فرسنگ بود
دل مهتران زان سخن تنگ بود
۲۶همی هر کسی خواندند آفرین
ز دادار بر فر شاه زمین
۲۷