به شاه آفریدون یکی نامه کرد
ز مشک و ز عنبر سر خامه کرد
۱نخست از جهان آفرین کرد یاد
خداوند خوبی و پاکی و داد
۲سپاس از جهاندار فریادرس
نگیرد به سختی جز او دست کس
۳دگر آفرین بر فریدون برز
خداوند تاج و خداوند گرز
۴همش داد و هم دین و هم فرهی
همش تاج و هم تخت شاهنشهی
۵همه راستی راست از بخت اوست
همه فر و زیبایی از تخت اوست
۶رسیدم به خوبی بتوران زمین
سپه برکشیدیم و جستیم کین
۷سه جنگ گران کرده شد در سه روز
چه در شب چه در هور گیتی فروز
۸از ایشان شبیخون و از ماکمین
کشیدیم و جستیم هر گونه کین
۹شنیدم که ساز شبیخون گرفت
ز بیچارگی بند افسون گرفت
۱۰کمین ساختم از پس پشت اوی
نماندم به جز باد در مشت اوی
۱۱یکایک چو از جنگ برگاشت روی
پی اندر گرفتم رسیدم بدوی
۱۲بخفتانش بر نیزه بگذاشتم
به نیرو ازان زینش برداشتم
۱۳بینداختم چون یکی اژدها
بریدم سرش از تن بیبها
۱۴فرستادم اینک به نزد نیا
بسازم کنون سلم را کیمیا
۱۵چنان چون سر ایرج شهریار
به تابوت زر اندر افگند خوار
۱۶به نامه درون این سخن کرد یاد
هیونی برافگند برسان باد
۱۷فرستاده آمد رخی پر ز شرم
دو چشم از فریدون پر از آب گرم
۱۸که چون برد خواهد سر شاه چین
بریده بر شاه ایران زمین
۱۹که فرزند گر سر بپیچید ز دین
پدر را بدو مهر افزون ز کین
۲۰گنه بس گران بود و پوزش نبرد
و دیگر که کین خواه او بود گرد
۲۱بیامد فرستادهٔ شوخ روی
سر تور بنهاد در پیش اوی
۲۲فریدون همی بر منوچهر بر
یکی آفرین خواست از دادگر
۲۳