چو بازآورید آن گرانمایه کین
بر اسپ زریری برافگند زین
۱خرامید تازان به آوردگاه
به سه بهره کرد آن کیانی سپاه
۲ازان سه یکی را به بستور داد
دگر آن سپهدار فرخنژاد
۳دگر بهره را بر برادر سپرد
بزرگان ایران و مردان گرد
۴سیم بهره را سوی خود بازداشت
که چون ابر غرنده آواز داشت
۵چو بستور فرخنده و پاک تن
دگر فرش آورد شمشیر زن
۶بهم ایستادند از پیش اوی
که لشکر شکستن بدی کیش اوی
۷همیدون ببستند پیمان برین
که گر تیغ دشمن بدرد زمین
۸نگردیم یک تن ازین جنگ باز
نداریم زین بدکنان چنگ باز
۹بر اسپان بکردند تنگ استوار
برفتند یکدل سوی کارزار
۱۰چو ایشان فگندند اسپ از میان
گوان و جوانان ایرانیان
۱۱همه یکسر از جای برخاستند
جهان را به جوشن بیاراستند
۱۲ازیشان بکشتند چندان سپاه
کزان تنگ شد جای آوردگاه
۱۳چنان خون همی رفت بر کوه و دشت
کزان آسیاها به خون بربگشت
۱۴چو ارجاسپ آن دید کامدش پیش
ابا نامداران و مردان خویش
۱۵گو گردکش نیزه اندر نهاد
بران گردگیران یبغو نژاد
۱۶همی دوختشان سینهها باز پشت
چنان تا همه سرکشان را بکشت
۱۷چو دانست خاقان که ماندند بس
نیارد شدن پیش او هیچکس
۱۸سپه جنب جنبان شد و کار گشت
همی بود تا روز اندر گذشت
۱۹همانگاه اندر گریغ اوفتاد
بشد رویش اندر بیابان نهاد
۲۰پس اندر نهادند ایرانیان
بدان بیمره لشکر چینیان
۲۱بکشتند زیشان به هر سو بسی
نبخشودشان ای شگفتی کسی
۲۲