بدو داد پس شاه بهزاد را
سپه جوشن و خود پولاد را
۱پس شاه کشته میان را ببست
سیه رنگ بهزاد را برنشست
۲خرامید تا رزمگاه سپاه
نشسته بران خوب رنگ سیاه
۳به پیش صف دشمنان ایستاد
همی برکشید از جگر سرد باد
۴منم گفت بستور پور زریر
پذیره نیاید مرا نره شیر
۵کجا باشد آن جادوی بیدرفش
که بردست آن جمشیدی درفش
۶چو پاسخ ندادند آزاد را
برانگیخت شبرنگ بهزاد را
۷بکشت از تگینان لشکر بسی
پذیره نیامد مر او را کسی
۸وزان سوی دیگر گو اسفندیار
همی کشتشان بیمر و بیشمار
۹چو سالار چین دید بستور را
کیان زاده آن پهلوان پور را
۱۰به لشکر بگفت این که شاید بدن
کزین سان همی نیزه داند زدن
۱۱بکشت از تگینان من بیشمار
مگر گشت زنده زریر سوار
۱۲که نزد من آمد زریر از نخست
برین سان همی تاخت باره درست
۱۳کجا رفت آن بیدرفش گزین
هماکنون سوی منش خوانید هین
۱۴بخواندند و آمد دمان بیدرفش
گرفته به دست آن درفش بنفش
۱۵نشسته بران بارهٔ خسروی
بپوشیده آن جوشن پهلوی
۱۶خرامید تا پیش لشکر ز شاه
نگهبان مرز و نگهبان گاه
۱۷گرفته همان تیغ زهر آبدار
که افگنده بد آن زریر سوار
۱۸بگشتند هر دو به ژوپین و تیر
سر جادوان ترک و پور زریر
۱۹پس آگاه کردند زان کارزار
پس شاه را فرخ اسفندیار
۲۰همی تاختش تا بدیشان رسید
سر جادوان چون مر او را بدید
۲۱برافگند اسپ از میان نبرد
بدانست کش بر سر افتاد مرد
۲۲بینداخت آن زهر خورده به روی
مگر کس کند زشت رخشنده روی
۲۳نیامد برو تیغ زهر آبدار
گرفتش همان تیغ شاه استوار
۲۴زدش پهلوانی یکی بر جگر
چنان کز دگر سو برون کرد سر
۲۵چو آهو ز باره در افتاد و مرد
بدید از کیان زادگان دستبرد
۲۶فرود آمد از باره اسفندیار
سلیح زریر آن گزیده سوار
۲۷ازان جادوی پیر بیرون کشید
سرش را ز نیمهتن اندر برید
۲۸نکو رنگ بارهٔ زریر و درفش
ببرد و سر بیهنر بیدرفش
۲۹سپاه کیان بانگ برداشتند
همی نعره از ابر بگذاشتند
۳۰که پیروز شد شاه و دشمن فگند
بشد بازآورد اسپ سمند
۳۱شد آن شاهزاده سوار دلیر
سوی شاه برد آن سمند زریر
۳۲سر پیر جادوش بنهاد پیش
کشنده بکشت اینت آیین و کیش
۳۳