چو از روز رخشنده نیمی برفت
دل هر دو جنگی ز کینه بتفت
۱به تدبیر یک با دگر ساختند
همه رای بیهوده انداختند
۲که چون شب شود ما شبیخون کنیم
همه دشت و هامون پر از خون کنیم
۳چو کارآگهان آگهی یافتند
دوان زی منوچهر بشتافتند
۴رسیدند پیش منوچهر شاه
بگفتند تا برنشاند سپاه
۵منوچهر بشنید و بگشاد گوش
سوی چاره شد مرد بسیار هوش
۶سپه را سراسر به قارن سپرد
کمینگاه بگزید سالار گرد
۷ببرد از سران نامور سیهزار
دلیران و گردان خنجرگزار
۸کمینگاه را جای شایسته دید
سواران جنگی و بایسته دید
۹چو شب تیره شد تور با صدهزار
بیامد کمربستهٔ کارزار
۱۰شبیخون سگالیده و ساخته
بپیوسته تیر و کمان آخته
۱۱چو آمد سپه دید بر جای خویش
درفش فروزنده بر پای پیش
۱۲جز از جنگ و پیکار چاره ندید
خروش از میان سپه بر کشید
۱۳ز گَردِ سواران هوا بست میغ
چو برق درخشنده پولاد تیغ
۱۴هوا را تو گفتی همی برفروخت
چو الماس روی زمین را بسوخت
۱۵به مغز اندرون بانگ پولاد خاست
به ابر اندرون آتش و باد خاست
۱۶برآورد شاه از کمینگاه سر
نبد تور را از دو رویه گذر
۱۷عنان را بپیچید و برگاشت روی
برآمد ز لشکر یکی های هوی
۱۸دمان از پس ایدر منوچهر شاه
رسید اندر آن نامور کینه خواه
۱۹یکی نیزه انداخت بر پشت او
نگونسار شد خنجر از مشت او
۲۰ز زین برگرفتش به کردار باد
بزد بر زمین، دادِ مردی بداد
۲۱سرش را هم آنگه ز تن دور کرد
دد و دام را از تنش سور کرد
۲۲بیامد به لشکرگه خویش باز
به دیدار آن لشکر سرفراز
۲۳