سپیده چو از تیره شب بردمید
میان شب تیره اندر خمید
۱منوچهر برخاست از قلبگاه
ابا جوشن و تیغ و رومی کلاه
۲سپه یکسره نعره برداشتند
سنانها به ابر اندر افراشتند
۳پر از خشم سر ابروان پر ز چین
همی بر نوشتند روی زمین
۴چپ و راست و قلب و جناح سپاه
بیاراست لشکر چو بایست شاه
۵زمین شد به کردار کشتی بر آب
تو گفتی سوی غرق دارد شتاب
۶بزد مهره بر کوههٔ ژنده پیل
زمین جنبجنبان چو دریای نیل
۷همان پیش پیلان تبیره زنان
خروشان و جوشان و پیلان دمان
۸یکی بزمگاهست گفتی بهجای
ز شیپور و نالیدن کره نای
۹برفتند از جای یکسر چو کوه
دهاده برآمد ز هر دو گروه
۱۰بیابان چو دریای خون شد درست
تو گفتی که روی زمین لاله رست
۱۱پی ژنده پیلان به خون اندرون
چنان چون ز بیجاده باشد ستون
۱۲همه چیرگی با منوچهر بود
کزو مغز گیتی پر از مهر بود
۱۳چنین تا شب تیره سر بر کشید
درخشنده خورشید شد ناپدید
۱۴زمانه به یک سان ندارد درنگ
گهی شهد و نوش است و گاهی شرنگ
۱۵دل تور و سلم اندر آمد بهجوش
به راه شبیخون نهادند گوش
۱۶چو شب روز شد کس نیامد به جنگ
دو جنگی گرفتند ساز درنگ
۱۷