پر اندیشه بنشست لهراسپ دیر
بفرمود تا پیش او شد زریر
۱بدو گفت کاین جز برادرت نیست
بدین چاره بشتاب وایدر مهایست
۲درنگ آوری کار گردد تباه
میاسا و اسپ درنگی مخواه
۳ببر تخت و بالا و زرینه کفش
همان تاج با کاویانی درفش
۴من این پادشاهی مر او را دهم
برین بر سرش بر سپاسی نهم
۵تو ز ایدر برو تا حلب کینهجوی
سپه را جز از جنگ چیزی مگوی
۶زریر ستوده به لهراسپ گفت
که این راز بیرون کشیم از نهفت
۷گر اویست فرمانبر و مهترست
ورا هرک مهتر بود کهترست
۸بگفت این و برساخت در حال کار
گزیده یکی لشکری نامدار
۹نبیرهٔ برزگان و آزادگان
ز کاوس و گودرز کشوادگان
۱۰ز تخم زرسپ آنک بودند نیز
چو بهرام شیراوژن و ریونیز
۱۱همی رفت هر مهتری با دو اسپ
فروزان به کردار آذرگشسپ
۱۲نیاسود کس تا به مرز حلب
جهان شد پر از جنگ و جوش و شغب
۱۳درفش همایون برافراختند
سراپرده و خیمهها ساختند
۱۴زریر سپهبد سپه را بماند
به بهرام گردنکش و خود براند
۱۵بسان کسی کو پیامی برد
وگر نزد شاهی خرامی برد
۱۶ازان ویژگان پنج تن را ببرد
که بودند با مغز و هشیار و گرد
۱۷چو نزدیک درگاه قیصر رسید
به درگاه سالار بارش بدید
۱۸به در بر همه فرش دیبا کشید
بیامد به قیصر بگفت آنچ دید
۱۹به کاخ اندرون بود قیصر دژم
چو قالوس و گشتاسپ با او بهم
۲۰بدو آگهی داد سالار بار
که آمد به درگه زریر سوار
۲۱چو قیصر شنید این سخن بار داد
ازان آمدن گشت گشتاسپ شاد
۲۲زریر اندر آمد چو سرو بلند
نشست از بر تخت آن ارجمند
۲۳ز قیصر بپرسید و پوزش گرفت
همان رومیان را فروزش گرفت
۲۴بدو گفت قیصر فرخزاد را
نپرسی نداری به دل داد را
۲۵به قیصر چنین گفت فرخ زریر
که این بنده از بندگی گشت سیر
۲۶گریزان بیامد ز درگاه شاه
کنون یافت ایدر چنین پایگاه
۲۷چو گشتاسپ بشنید پاسخ نداد
تو گفتی ز ایران نیامدش یاد
۲۸چو قیصر شنید این سخن زان جوان
پراندیشه شد مرد روشنروان
۲۹که شاید بدن این سخن کو بگفت
جز از راستی نیست اندر نهفت
۳۰به قیصر ز لهراسپ پیغام داد
که گر دادگر سر نه پیچد ز داد
۳۱ازین پس نشستم برومست و بس
به ایران نمانیم بسیار کس
۳۲تو ز ایدر برو گو بیارای جنگ
سخن چون شنیدی نباید درنگ
۳۳نه ایران خزر گشت و الیاس من
که سر برکشیدی از آن انجمن
۳۴چنین داد پاسخ که من جنگ را
بیازم همی هر سوی چنگ را
۳۵تو اکنون فرستادهای بازگرد
بسازیم ناچار جای نبرد
۳۶ز قیصر چو بشنید فرخ زریر
غمی شد ز پاسخ فروماند دیر
۳۷