چو در کابل این داستان فاش گشت
سر مرزبان پر ز پرخاش گشت
۱برآشفت و سیندخت را پیش خواند
همه خشم رودابه بر وی براند
۲بدو گفت کاکنون جزین رای نیست
که با شاه گیتی مرا پای نیست
۳که آرمت با دخت ناپاک تن
کشم زارتان بر سر انجمن
۴مگر شاه ایران ازین خشم و کین
برآساید و رام گردد زمین
۵به کابل که با سام یارد چخید
ازان زخم گرزش که یارد چشید
۶چو بشنید سیندخت بنشست پست
دل چارهجوی اندر اندیشه بست
۷یکی چاره آورد از دل به جای
که بد ژرف بین و فزاینده رای
۸وزان پس دوان دست کرده به کش
بیامد بر شاه خورشید فش
۹بدو گفت بشنو ز من یک سخن
چو دیگر یکی کامت آید بکن
۱۰ترا خواسته گر ز بهر تنست
ببخش و بدان کین شب آبستنست
۱۱اگر چند باشد شب دیریاز
برو تیرگی هم نماند دراز
۱۲شود روز چون چشمه روشن شود
جهان چون نگین بدخشان شود
۱۳بدو گفت مهراب کز باستان
مزن در میان یلان داستان
۱۴بگو آنچه دانی و جان را بکوش
وگر چادر خون به تن بر بپوش
۱۵بدو گفت سیندخت کای سرفراز
بود کت به خونم نیاید نیاز
۱۶مرا رفت باید به نزدیک سام
زبان برگشایم چو تیغ از نیام
۱۷بگویم بدو آنچه گفتن سزد
خرد خام گفتارها را پزد
۱۸ز من رنج جان و ز تو خواسته
سپردن به من گنج آراسته
۱۹بدو گفت مهراب بستان کلید
غم گنج هرگز نباید کشید
۲۰پرستنده و اسپ و تخت و کلاه
بیارای و با خویشتن بر به راه
۲۱مگر شهر کابل نسوزد به ما
چو پژمرده شد برفروزد به ما
۲۲چنین گفت سیندخت کای نامدار
به جای روان خواسته خواردار
۲۳نباید که چون من شوم چارهجوی
تو رودابه را سختی آری به روی
۲۴مرا در جهان انده جان اوست
کنون با توم روز پیمان اوست
۲۵ندارم همی انده خویشتن
ازویست این درد و اندوه من
۲۶یکی سخت پیمان ستد زو نخست
پس آنگه به مردی ره چاره جست
۲۷بیاراست تن را به دیبا و زر
به در و به یاقوت پرمایه سر
۲۸پس از گنج زرش ز بهر نثار
برون کرد دینار چون سیهزار
۲۹به زرین ستام آوریدند سی
از اسپان تازی و از پارسی
۳۰ابا طوق زرین پرستنده شست
یکی جام زر هر یکی را به دست
۳۱پر از مشک و کافور و یاقوت و زر
ز پیروزهٔ چند چندی گهر
۳۲چهل جامه دیبای پیکر به زر
طرازش همه گونه گونه گهر
۳۳به زرین و سیمین دوصد تیغ هند
جزان سی به زهراب داده پرند
۳۴صد اشتر همه مادهٔ سرخ موی
صد استر همه بارکش راه جوی
۳۵یکی تاج پرگوهر شاهوار
ابا طوق و با یاره و گوشوار
۳۶بسان سپهری یکی تخت زر
برو ساخته چند گونه گهر
۳۷برش خسروی بیست پهنای او
چو سیصد فزون بود بالای او
۳۸وزان ژندهپیلان هندی چهار
همه جامه و فرش کردند بار
۳۹