بیاسود در مرو بهرامگور
چو آسوده شد شاه و جنگی ستور
۱ز تیزی روانش مدارا گزید
دلش رای رزم بخارا گزید
۲به یک روز و یک شب به آموی شد
ز نخچیر و بازی جهانجوی شد
۳بیامد ز آموی یک پاس شب
گذر کرد بر آب و ریگ فرب
۴چو خورشید روی هوا کرد زرد
بینداخت پیراهن لاژورد
۵زمانه شد از گرد چون پر چرغ
جهانجوی بگذشت بر مای و مرغ
۶همه لشکر ترک بر هم زدند
به بوم و به دشت آتش اندر زدند
۷ستاره همی دامن ماه جست
پدر بر پسر بر همی راه جست
۸ز ترکان هرانکس که بد پیش رو
ز پیران و خنجرگزاران نو
۹همه پیش بهرام رفتند خوار
پیاده پر از خون دل خاکسار
۱۰که شاها ردا و بلند اخترا
بر آزادگان جهان مهترا
۱۱گر ایدونک خاقان گنهکار گشت
ز عهد جهاندار بیزار گشت
۱۲به دستت گرفتار شد بیگمان
چو بشکست پیمان شاه جهان
۱۳تو خون سر بیگناهان مریز
نه خوب آید از نامداران ستیز
۱۴گر از ما همی باژ خواهی رواست
سر بیگناهان بریدن چراست
۱۵همه مرد و زن بندگان توایم
به رزم اندر افگندگان توایم
۱۶دل شاه بهرام زیشان بسوخت
به دست خرد چشم خشمش بدوخت
۱۷ز خون ریختن دست گردان ببست
پراندیشه شد شاه یزدانپرست
۱۸چو مهر جهاندار پیوسته شد
دل مرد آشفته آهسته شد
۱۹بر شاه شد مهتر مهتران
بپذرفت هر سال باژ گران
۲۰ازین کار چون کام او شد روا
ابا باژ بستد ز ترکان نوا
۲۱چو برگشت و آمد به شهر فرب
پر از رنگ رخسار و پرخنده لب
۲۲برآسود یک هفته لشکر نراند
ز چین مهتران را همه پیش خواند
۲۳برآورد میلی ز سنگ و ز گج
که کس را به ایران ز ترک و خلج
۲۴نباشد گذر جز به فرمان شاه
همان نیز جیحون میانجی به راه
۲۵به لشکر یکی مرد بد شمر نام
خردمند و با گوهر و رای و کام
۲۶مر او را به توران زمین شاه کرد
سر تخت او افسر ماه کرد
۲۷همان تاج زرینش بر سر نهاد
همه شهر توران بدو گشت شاد
۲۸