وزان روی بهرام بیدار بود
سپه را ز دشمن نگهدار بود
۱شب و روز کارآگهان داشتی
سپه را ز دشمن نهان داشتی
۲چو آگهی آمد به بهرامشاه
که خاقان به مروست و چندان سپاه
۳بیاورد لشکر ز آذر گشسپ
همه بیبنه هر یکی با دو اسپ
۴قبا جوشن و ترگ رومی کلاه
شب و روز چون باد تازان به راه
۵همی تاخت لشکر چو از کوه سیل
به آمل گذشت از در اردبیل
۶ز آمل بیامد به گرگان کشید
همی درد و رنج بزرگان کشید
۷ز گرگان بیامد به شهر نسا
یکی رهنمون پیش پر کیمیا
۸به کوه و بیابان بیراه رفت
به روز و به شبگاه و بیگاه رفت
۹به روز اندرون دیدهبان داشتی
به تیره شبان پاسبان داشتی
۱۰بدینسان بیامد به نزدیک مرو
نپرد بدان گونه پران تذرو
۱۱نوندی بیامد ز کارآگهان
که خاقان شب و روز بیاندهان
۱۲به تدبیر نخچیر کشمیهن است
که دستورش ازکهل اهریمنست
۱۳چو بهرام بشنید زان شاد شد
همه رنجها بر دلش باد شد
۱۴برآسود روزی بدان رزمگاه
چو آسودهتر گشت شاه و سپاه
۱۵به کشمیهن آمد به هنگام روز
که برزد سر از کوه گیتی فروز
۱۶همه گوش پرنالهٔ بوق شد
همه چشم پر رنگ منجوق شد
۱۷دهاده برآمد ز نخچیرگاه
پرآواز شد گوش شاه و سپاه
۱۸بدرید از آواز گوش هژبر
تو گفتی همی ژاله بارد ز ابر
۱۹چو خاقان ز نخچیر بیدار شد
به دست خزروان گرفتار شد
۲۰چنان شد ز خون خاک آوردگاه
که گفتی همی تیربارد ز ماه
۲۱چو سیصد تن از نامداران چین
گرفتند و بستند بر پشت زین
۲۲چو خاقان چینی گرفتار شد
ازان خواب آنگاه بیدار شد
۲۳سپهبد ز کشمیهن آمد به مرو
شد از تاختن چارپایان چو غرو
۲۴به مرو اندر از چینیان کس نماند
بکشتند وز جنگیان بس نماند
۲۵هرانکس کزیشان گریزان برفت
پساندر همی تاخت بهرام تفت
۲۶برینسان همیراند فرسنگ سی
پس پشت او قارن پارسی
۲۷چو برگشت و آمد به نخچیرگاه
ببخشید چیز کسان بر سپاه
۲۸ز پیروزی چین چو سربر فراخت
همه کامگاری ز یزدان شناخت
۲۹کجا داد بر نیک و بد دستگاه
که دارندهٔ آفتابست و ماه
۳۰