چو آگاه شد زان سخن هفتواد
دلش گشت پردرد و سر پر ز باد
۱بیامد که دژ را کند خواستار
بران باره بر شد دمان شهریار
۲بکوشید چندی نیامدش سود
که بر بارهٔ دژ پی شیر بود
۳وزان روی لشکر بیامد چو کوه
بماندند با داغ و درد آن گروه
۴چنین گفت زان باره شاه اردشیر
که نزدیک جنگ آی ای شهرگیر
۵اگر گم شود از میان هفتواد
نماند به چنگ تو جز رنج و باد
۶که من کرم را دادم ارزیز گرم
شد آن دولت و رفتن تیز نرم
۷شنید آن همه لشکر آواز شاه
به سر بر نهادند ز آهن کلاه
۸ازان دل گرفتند ایرانیان
ببستند با درد کین را میان
۹سوی لشکر کرم برگشت باد
گرفتار شد در میان هفتواد
۱۰همان نیز شاهوی عیار اوی
که مهتر پسر بود و سالار اوی
۱۱فرود آمد از باره شاه اردشیر
پیاده ببد پیش او شهرگیر
۱۲ببردند بالای زرین لگام
نشست از برش مهتر شادکام
۱۳بفرمود پس شهریار بلند
زدن پیش دریا دو دار بلند
۱۴دو بدخواه را زنده بر دار کرد
دل دشمن از خواب بیدار کرد
۱۵بیامد ز قلب سپه شهرگیر
بکشت آن دو تن را به باران تیر
۱۶به تاراج داد آن همه خواسته
شد از خواسته لشکر آراسته
۱۷به دژ هرچ بود از کران تا کران
فرود آوریدند فرمانبران
۱۸ز پرمایه چیزی که بد دلپذیر
همی تاخت تا خره اردشیر
۱۹بکرد اندران کشور آتشکده
بدو تازه شد مهرگان و سده
۲۰سپرد آن زمان کشور و تاج و تخت
بدان میزبانان بیدار بخت
۲۱وزان جایگه رفت پیروز و شاد
بگسترد بر کشور پارس داد
۲۲چو آسودهتر گشت مرد و ستور
بیاورد لشکر سوی شهر گور
۲۳به کرمان فرستاد چندی سپاه
یکی مرد شایستهٔ تاج و گاه
۲۴وزان جایگه شد سوی طیسفون
سر بخت بدخواه کرده نگون
۲۵چنین است رسم جهان جهان
همی راز خویش از تو دارد نهان
۲۶نسازد تو ناچار با او بساز
که روزی نشیب است و روزی فراز
۲۷چو از گفتهٔ کرم پرداختم
دری دیگر از اردشیر آختم
۲۸