وزان جایگه شاه لشکر براند
به ایران خرامید و رستم بماند
۱بدان تا زواره بیاید ز راه
بدو آگهی آورد زان سپاه
۲چو آمد زواره سپیده دمان
سپه راند رستم هم اندر زمان
۳پس آنگه سوی زابلستان کشید
چو آگاهی از وی به دستان رسید
۴همه سیستان پیش باز آمدند
به رنج و به درد و گداز آمدند
۵چو تابوت را دید دستان سام
فرود آمد از اسپ زرین ستام
۶تهمتن پیاده همی رفت پیش
دریده همه جامه دل کرده ریش
۷گشادند گردان سراسر کمر
همه پیش تابوت بر خاک سر
۸همی گفت زال اینت کاری شگفت
که سهراب گرز گران برگرفت
۹نشانی شد اندر میان مهان
نزاید چنو مادر اندر جهان
۱۰همی گفت و مژگان پر از آب کرد
زبان پر ز گفتار سهراب کرد
۱۱چو آمد تهمتن به ایوان خویش
خروشید و تابوت بنهاد پیش
۱۲ازو میخ برکند و بگشاد سر
کفن زو جدا کرد پیش پدر
۱۳تنش را بدان نامداران نمود
تو گفتی که از چرخ برخاست دود
۱۴مهان جهان جامه کردند چاک
به ابر اندر آمد سر گرد و خاک
۱۵همه کاخ تابوت بد سر به سر
غنوده بصندوق در شیر نر
۱۶تو گفتی که سام است با یال و سفت
غمی شد ز جنگ اندر آمد بخفت
۱۷بپوشید بازش به دیبای زرد
سر تنگ تابوت را سخت کرد
۱۸همی گفت اگر دخمه زرین کنم
ز مشک سیه گردش آگین کنم
۱۹چو من رفته باشم نماند بجای
وگرنه مرا خود جزین نیست رای
۲۰یکی دخمه کردش ز سم ستور
جهانی ز زاری همی گشت کور
۲۱چنین گفت بهرام نیکو سخن
که با مردگان آشنایی مکن
۲۲نه ایدر همی ماند خواهی دراز
بسیچیده باش و درنگی مساز
۲۳به تو داد یک روز نوبت پدر
سزد گر ترا نوبت آید بسر
۲۴چنین است و رازش نیامد پدید
نیابی به خیره چه جویی کلید
۲۵در بسته را کس نداند گشاد
بدین رنج عمر تو گردد بباد
۲۶یکی داستانست پر آب چشم
دل نازک از رستم آید بخشم
۲۷برین داستان من سخن ساختم
به کار سیاووش پرداختم
۲۸