فریبرز بنهاد بر سر کلاه
که هم پهلوان بود و هم پور شاه
۱ازان پس بفرمود رهام را
که پیدا کند با گهر نام را
۲بدو گفت رو پیش پیران خرام
ز من نزد آن پهلوان بر پیام
۳بگویش که کردار گردان سپهر
همیشه چنین بود پر درد و مهر
۴یکی را برآرد بچرخ بلند
یکی را کند زار و خوار و نژند
۵کسی کو بلاجست گرد آن بود
شبیخون نه کردار مردان بود
۶شبیخون نسازند کنداوران
کسی کو گراید بگرز گران
۷تو گر با درنگی درنگ آوریم
گرت رای جنگست جنگ آوریم
۸ز پیش فریبرز رهام گرد
برون رفت و پیغام و نامه ببرد
۹بیامد طلایه بدیدش براه
بپرسیدش از نام وز جایگاه
۱۰بدو گفت رهام جنگی منم
هنرمند و بیدار و سنگی منم
۱۱پیام فریبرز کاوس شاه
به پیران رسانم بدین رزمگاه
۱۲ز پیش طلایه سواری چو گرد
بیامد سخنها همه یاد کرد
۱۳که رهام گودرز زان رزمگاه
بیامد سوی پهلوان سپاه
۱۴بفرمود تا پیش اوی آورند
گشادهدل و تازهروی آورند
۱۵سراینده رهام شد پیش اوی
بترس از نهان بداندیش اوی
۱۶چو پیران ورا دید بنواختش
بپرسید و بر تخت بنشاختش
۱۷برآورد رهام راز از نهفت
پیام فریبرز با او بگفت
۱۸چنین گفت پیران برهام گرد
که این جنگ را خرد نتوان شمرد
۱۹شما را بد این پیش دستی بجنگ
ندیدیم با طوس رای و درنگ
۲۰بمرز اندر آمد چو گرگ سترگ
همی کشت بیباک خرد و بزرگ
۲۱چه مایه بکشت و چه مایه ببرد
بدو نیک این مرز یکسان شمرد
۲۲مکافات این بد کنون یافتند
اگر چند با کینه بشتافتند
۲۳کنون گر تویی پهلوان سپاه
چنانچون ترا باید از من بخواه
۲۴گر ایدونک یک ماه خواهی درنگ
ز لشکر نیاید سواری بجنگ
۲۵وگر جنگ جویی منم برکنار
بیارای و برکش صف کارزار
۲۶چو یک مه بدین آرزو بشمرید
که از مرز تورانزمین بگذرید
۲۷برانید لشکر سوی مرز خویش
ببینید یکسر همه ارز خویش
۲۸وگرنه بجنگ اندر آرید چنگ
مخواهید زین پس زمان و درنگ
۲۹یکی خلعت آراست رهام را
چنانچون بود درخور نام را
۳۰بنزد فریبرز رهام گرد
بیاورد نامه چنانچون ببرد
۳۱فریبرز چون یافت روز درنگ
بهر سو بیازید چون شیرچنگ
۳۲سر بدرهها را گشادن گرفت
نهاده همه رای دادن گرفت
۳۳کشیدند و لشکر بیاراستند
ز هر چیز لختی بپیراستند
۳۴