چو بنهاد بر نامهبر مهر شاه
برآراست بر ساز نخچیرگاه
۱به لشکر ز کارش کس آگه نبود
جز از نامدارانش همره نبود
۲بیامد بدینسان به هندوستان
گذشت از بر آب جادوستان
۳چو نزدیک ایوان شنگل رسید
در پرده و بارگاهش بدید
۴برآوردهای بود سر در هوا
بدربر فراوان سلیح و نوا
۵سواران و پیلان بدربر به پای
خروشیدن زنگ با کرنای
۶شگفتی بان بارگه بر بماند
دلش را به اندیشه اندر نشاند
۷چنین گفت با پردهداران اوی
پرستنده و پایکاران اوی
۸که از نزد پیروز بهرامشاه
فرستاده آمد بدین بارگاه
۹هم اندر زمان رفت سالار بار
ز پرده درون تا بر شهریار
۱۰بفرمود تا پرده برداشتند
به ارجش ز درگاه بگذاشتند
۱۱خرامان همی رفت بهرام گور
یکی خانه دید آسمانش بلور
۱۲ازارش همه سیم و پیکرش زر
نشانده به هر جای چندی گهر
۱۳نشسته به نزدیک او رهنمای
پس پشت او ایستاده به پای
۱۴برادرش را دید بر زیرگاه
نهاده به سر بر ز گوهر کلاه
۱۵چو آمد به نزدیک شنگل فراز
ورا دید با تاج بر تخت ناز
۱۶همه پایهٔ تخت زر و بلور
نشسته برو شاه با فر و زور
۱۷بر تخت شد شاه و بردش نماز
همی بود پیشش زمانی دراز
۱۸چنین گفت زان کو ز شاهان مهست
جهاندار بهرام یزدانپرست
۱۹یکی نامه دارم بر شاه هند
نوشته خطی پهلوی بر پرند
۲۰چو آواز بهرام بشنید شاه
بفرمود زرین یکی زیرگاه
۲۱بران کرسی زرش بنشاندند
ز درگاه یارانش را خواندند
۲۲چو بنشست بگشاد لب را ز بند
چنین گفت کای شهریار بلند
۲۳زبان برگشایم چو فرمان دهی
که بیتو مبادا بهی و مهی
۲۴بدو گفت شنگل که بر گوی هین
که گوینده یابد ز چرخ آفرین
۲۵چنین گفت کز شاه خسرونژاد
که چون او به گیتی ز مادر نزاد
۲۶مهست آن سرافراز بر روی دهر
که با داد او زهر شد پای زهر
۲۷بزرگان همه باژ دار ویاند
به نخچیر شیران شکار ویاند
۲۸چو شمشیر خواهد به رزم اندرون
بیابان شود همچو دریای خون
۲۹به بخشش چو ابری بود دربار
بود پیش او گنج دینار خوار
۳۰پیامی رسانم سوی شاه هند
همان پهلوی نامهای برپرند
۳۱