جهاندار شد پیش برتر خدای
همی خواست تا باشدش رهنمای
۱همی گفت کای کردگار سپهر
فروزندهٔ نیکی و داد و مهر
۲از این شهریاری مرا سود نیست
گر از من خداوند خشنود نیست
۳ز من نیکوی گر پذیرفت و زشت
نشستن مرا جای ده در بهشت
۴چنین پنج هفته خروشان به پای
همی بود بر پیش گیهان خدای
۵شب تیره از رنج نغنود شاه
بدانگه که برزد سر از برج ماه
۶بخفت او و روشن روانش نخفت
که اندر جهان با خرد بود جفت
۷چنان دید در خواب کاو را به گوش
نهفته بگفتی خجسته سروش
۸که ای شاه نیکاختر و نیکبخت
بسودی بسی یاره و تاج و تخت
۹اگر ز این جهان تیز بشتافتی
کنون آنچه جستی همه یافتی
۱۰به همسیایگی داور پاک جای
بیابی بدین تیرگی در مپای
۱۱چو بخشی به ارزانیان بخش گنج
کسی را سپار این سرای سپنج
۱۲توانگر شوی گر تو درویش را
کنی شادمان مردم خویش را
۱۳کسی گردد ایمن ز چنگ بلا
که یابد رها ز این دم اژدها
۱۴هرآنکس که از بهر تو رنج برد
چنان دان که آن از پی گنج برد
۱۵چو بخشی به ارزانیان بخش چیز
که ایدر نمانی تو بسیار نیز
۱۶سر تخت را پادشاهی گزین
که ایمن بود مور از او بر زمین
۱۷چو گیتی ببخشی میاسای هیچ
که آمد ترا روزگار بسیچ
۱۸چو بیدار شد رنج دیده ز خواب
ز خوی دید جای پرستش پر آب
۱۹همی بود گریان و رخ بر زمین
همی خواند بر کردگار آفرین
۲۰همی گفت گر تیز بشتافتم
ز یزدان همه کام دل یافتم
۲۱بیامد بر تخت شاهی نشست
یکی جامهٔ نابسوده به دست
۲۲بپوشید و بنشست بر تخت عاج
جهاندار بییاره و گرز و تاج
۲۳