چو در دخمه شد شهریار جهان
ز ایران برفتند گریان مهان
۱کنارنگ با موبد و پهلوان
هشیوار دستور روشنروان
۲همه پاک در پارس گرد آمدند
بر دخمه یزدگرد آمدند
۳چو گستهم کو پیل کُشتی بر اسپ
دگر قارن گرد پور گشسپ
۴چو میلاد و چون پارس مرزبان
چو پیروز اسپافگن از گرزبان
۵دگر هرک بودند ز ایران مهان
بزرگان و کنداوران جهان
۶کجا خوارشان داشتی یزدگرد
همه آمدند اندران شهرگرد
۷چنین گفت گویا گشسپ دبیر
که ای نامداران برنا و پیر
۸جهاندارمان تا جهان آفرید
کسی زین نشان شهریاری ندید
۹که جز کشتن و خواری و درد و رنج
بیاگندن از چیز درویش گنج
۱۰ازین شاه ناپاکتر کس ندید
نه از نامداران پیشین شنید
۱۱نخواهیم بر تخت زین تخمهکس
ز خاکش به یزدان پناهیم و بس
۱۲سرافراز بهرام فرزند اوست
ز مغز و دل و رای پیوند اوست
۱۳ز منذر گشاید سخن سربسر
نخواهیم بر تخت بیدادگر
۱۴بخوردند سوگندهای گران
هرانکس که بودند ایرانیان
۱۵کزین تخمه کس را به شاهنشهی
نخواهیم با تاج و تخت مهی
۱۶برین برنهادند و برخاستند
همی شهریاری دگر خواستند
۱۷چو آگاهی مرگ شاه جهان
پراگنده شد در میان مهان
۱۸الان شاه و چون پارس پهلوسپاه
چو بیورد و شگنان زرین کلاه
۱۹همی هریکی گفت شاهی مراست
هم از خاک تا برج ماهی مراست
۲۰جهانی پرآشوب شد سر به سر
چو از تخت گم شد سر تاجور
۲۱به ایران رد و موبد و پهلوان
هرانکس که بودند روشنروان
۲۲بدین کار در پارس گرد آمدند
بسی زین نشان داستانها زدند
۲۳که این تاج شاهی سزاوار کیست
ببینید تا از در کار کیست
۲۴بجویید بخشندهای دادگر
که بندد برین تخت زرین کمر
۲۵که آشوب بنشاند از روزگار
جهان مرغزاریست بیشهریار
۲۶یکی مرد بد پیر خسرو به نام
جوانمرد و روشندل و شادکام
۲۷هم از تخمه سرفرازان بد اوی
به مرز اندر از بینیازان بد اوی
۲۸سپردند گردان بدو تاج و گاه
برو انجمن شد ز هر سو سپاه
۲۹